close
متخصص ارتودنسی
شهدای جهاد سازندگی



فرهنگی هنری اجتماعی
قالب وبلاگ
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
تبلیغات
ارتباط با مدیر
استعلام ثبت سایت


پیامک به سایت

شماره سامانه پیام کوتاه  وب سایت

شهید جاویدان )

30005367423000


محل تبلیغ شما
تعرفه تبلیغات را ببینید

اعضاء
ورود اعضاء
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟


عضویت در سایت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
درباره ما
فروش آلبومهای مجاز موسیقی و نرم افزارهای موسیقی مجاز در سراسر ایران فروش آلوم عطر موهات با صدای هومن آذریان دارای مجوز رسمی و ثبت در کتابخانه ملی
نظر سنجی
چه موضوعاتی مورد پسند شما هست ؟












پشتیبانی
تبلیغات

شارژ آنلاین از فروشگاه سایت ما خریداری کنید راحت و با اطمینان کامل



 

عارفان بیدار
t3307 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي یادواره شهید آیت ا… شهید مدنى و شهداى روحانى استان همدان
تاریخ : شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۲۰۵ | دانلود
سه روایت از یک مرد
t3306 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي سه روایت از یک مرد – محمدرضا بایرامى
تاریخ : شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۱۳۳ | دانلود
با عبادت تا معراج
t3305 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي با عبادت تا معراج – سرگذشت نامه سردار شهید سرلشکر رسول عبادت کنگره بزرگداشت سرداران و بیست و سه هزار شهید استان اصفهان
تاریخ : شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۲۳۷ | دانلود

 

 

اسطوره ها
t3304 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي اسطوره ها
تاریخ : شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۱۳۳ | دانلود
نگین هاى ارغوانى
t3303 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي نگین هاى ارغوانى – (مجموعه شعر)
تاریخ : شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۲۳۶ | دانلود
لاله های حوزه
t3302 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي لاله های حوزه – یادواره شهداى روحانیت استان آذربایجان غربى
تاریخ : شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۸۹ | دانلود
لحظه هاى آسمانى
t3301 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي لحظه هاى آسمانى – کرامات شهیدان
تاریخ : شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۱۰۸ | دانلود
کوکب سوخته
t3300 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي کوکب سوخته – سروده ى: کوکب حاتمى
تاریخ : شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۱۴۱ | دانلود
خاطرات سردارشهیدرضانورمحمّدى
t3299 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي خاطرات سردارشهیدرضانورمحمّدى (در طول سال هاى دفاع مقّدس) مقدمه و تصحیح: محمد عزیزى
تاریخ : شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۷۸ | دانلود
هزار حنجره آواز : دفتر چهارم
t3298 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي هزار حنجره آواز : دفتر چهارم ،به کوشش: محمد خامه یار
تاریخ : شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۸۱ | دانلود
حماسه میمک
t3297 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي جنگ ایران و عراق،عملیات میمک
تاریخ : شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۲۹ | دانلود
هفتمین نفر
t3296 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي داستان زندگى شهید حسین غفارى
تاریخ : شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۱۲ | دانلود
امام(ره) در آیینه شهیدان
t3294 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي امام (ره) در آیینه شهیدان / گردآورنده محمدحسین عباسىولدى. تهران: بنیاد شهید انقلاب . اسلامى، نشرشاهد
تاریخ : شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۴۴ | دانلود
در انتهاى اُفُق
t3293 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي سپهدار غرب غریب، علمدار دوآوهه بنیانگذار لشگر ٢٧ محمّد رسول اللّه (صلى الله علیه وآله وسلم) حاج احمد متوسّلیان از ولادت تا…
تاریخ : شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۳۲ | دانلود
دانش آموختگان مدرسه عشق
t3292 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي دانش آموختگان مدرسه عشق
تاریخ : شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۴۰ | دانلود
بوستان شهادت
t3291 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي مجموعه اى موضوعى از سخنان و پیامهاى حضرت امام خمینى(س) و مقام معظم رهبرى
تاریخ : شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۲۳ | دانلود
با خورشیدهای همیشه
t3289 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي رمانی در مورد جنگ تحمیلی با خورشیدهاى همیشه نویسنده: محمدباقر پورمند ناشر: نشر شاهد
تاریخ : شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۲۳ | دانلود
آزمایشی دیگر
t3283 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي رمانی درمورد جنگ
تاریخ : شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۱۱ | دانلود
آیت کمال
t3281 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي درسهای آموزنده زندگی شهید رجائی برای نوجوانان و جوانان
تاریخ : شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۱۲ | دانلود
عطر شهادت
t3279 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي مجموعه ای از سخنان و پیامهای مقام معظم رهبری پیرامون شهید ،شهادت،خانواده شهید و بنیاد شهید

تاریخ : شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۱۷ | دانلود

 

 

ارغوانی بر خاکریز
t3278 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي ارغوانی برخاکریز
تاریخ : شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۱۰ | دانلود
آن روزها رفتند….
t3276 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي آن روزها رفتند….
تاریخ : شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۴۰ | دانلود
آن نامه ها که از بهشت می آیند…
t3275 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي آن نامه ها که از بهشت می آیند… زندگینامه داستانی شهید محمود رضا ساعتیان(الهی)
تاریخ : شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۳۲ | دانلود
کتاب امیر دلاور
t3250 دانلود 24 كتاب در مورد شهدا و جنگ تحميلي
تاریخ : پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۸ | بازدید : ۳۵ | دانلود

درباره : شهدای جهاد سازندگی , معرفی شهدا ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

برچسب ها : دانلود ۲۴ کتاب در مورد شهدا و جنگ تحمیلی ,
بازدید : 239
[ 14 / 05 / 1392 ] [ 14 / 05 / 1392 ] [ ]

1 4 Zemestan Shohada A4 تقویم تصویری شهدا سال 92

 

 

 

برای مشاهده پیش نمایش در سایز بزرگتر روی تصاویر کلیک کنید

1 1Bahar Shohada A4 تقویم تصویری شهدا سال 92.

..1 2Tabestan Shohada A4 تقویم تصویری شهدا سال 92
 

1 3 Payz Shohada A4 تقویم تصویری شهدا سال 92.
..1 4 Zemestan Shohada A4 تقویم تصویری شهدا سال 92
 
f1 تقویم تصویری شهدا سال 92

 

دانلود سایز A3 فرمت JEPG رنگ RGB رزلوشون ۳۰۰ (ویژه چاپگر های خانگی)

 

 

 

 

 

f1 تقویم تصویری شهدا سال 92

 

دانلود سایز A4 فرمت JPEG رنگ RGB رزلوشون ۳۰۰ (ویژه چاپگر های خانگی)

 

 

 

 

f1 تقویم تصویری شهدا سال 92

 

دانلود سایز A3 فرمت TIFF رنگ CMYK رزلوشون ۳۰۰ (ویژه چاپگر های حرفه ای)

 

 

 

 


درباره : شهدای جهاد سازندگی , معرفی شهدا ,
امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 6

برچسب ها : تقویم تصویری شهدا-سال ۹۲ ,
بازدید : 281
[ 06 / 05 / 1392 ] [ 06 / 05 / 1392 ] [ ]

براساس زندگي جهادگر شهيد مهندس سيدمحمد تقي رضوي
نگارش: نيره رهبرفر

بهار بود، 26 فروردين سال 1334، صلات ظهر! موذن در گلدسته‌هاي حرم مطهر حضرت رضا(ع) ندا سر داد، «اشهدان لا اله الا الله...» كه ديده به جهان گشود. نخستين طفل خانواده و اولين نوه پدربزرگ و مادربزرگ. هم‌وزن او شيريني خريدند و ميان زوار پخش كردند.
***
كلاس پنجم بود كه نوارها و عكس‌هاي امام را برد مدرسه. بچه شلوغي بود، اما حواسش جمع همه چيز بود. آنها را به هر كسي نمي‌داد. رفتم مدرسه از او شكايت كنم، ديدم مدير ومعلم و ناظم تعريفش را مي‌كنند، چيزي نگفتم و برگشتم.
***
عاشق فوتبال بود. توپ پلاستيكي كه گيرش مي‌آمد، به سرعت برق با بچه‌هاي محل، تيم درست مي‌كرد. توي مدرسه هم، پاي ثابت فوتبال بود. از همين بازي‌هاي مدرسه و كوچه رفت توي تيم جوانان ابومسلم خراسان، تيمشان توي جام پاسارگاد، اول شد.
***
ديپلم كه گرفت، رفت دانشگاه مشهد، رشته مهندسي راه و ساختمان. هر چه گفتيم بيا برو خارج، زير بار نرفت. گفت، «مي‌خواهم هر چي مي‌شم واسه مردم خودم بشم.» درسش كه توي دانشگاه تمام شد، پدرش تلاش كرد برايش معافي بگيرد. قبول نكرد و رفت سربازي. سه ماهي توي تهران نگهش داشتند، بعد آمد مشهد.
***
افسر كه فرياد زد، «رضوي! اينا چيه؟» تنش يخ كرد، دست‌هايش شل شدند و اعلاميه‌ها ولو شدند روي زمين. تقي خبردار ايستاد و با صداي محكمي گفت، «امام فرموده فرار كنين.» افسر توي چشم‌هاي وي زل زد و پرسيد» «مي‌خواي فرار كني؟» تقي با صداي بلند گفت، «بله قربان!» افسر صدايش را پايين آورد و گفت، «نصف شب با ده دوازده تاي ديگه بيا، ردتون مي‌كنم» قند توي دل شهيد رضوي آب شد!
***
شب‌ها ماشين پدرش را برمي‌داشت و با بچه‌ها مي‌رفت پاي منبر مقام معظم رهبري و شهيد هاشمي‌نژاد بعد هم پي چاپ و پخش اعلاميه‌ها و نوارهاي امام بود تا نصف شب، اسمش توي ليست اعدامي‌هاي ساواك مشهد بود.
***
انقلاب كه شد، باقي سربازيش را رفت كميته. بعد رفت تربت حيدريه و آنجا به كمك مردم برايشان مسجد، مدرسه و حمام ساخت، راه درست كرد، زمين‌هايشان را تقسيم كرد و جهادسازندگي تربت حيدريه را با چند نفر از دوستانش راه انداخت. در تربت حيدريه يك جيپ اسقاطي داشت كه با آن آجر، سيمان و سنگ مي‌برد. ماشين بيچاره حسابي خسته شده بود، از بس كه از آن كار مي‌كشيد. يك بار بچه‌هاي جهادسازندگي به او گفتند، «آتقي! خودت نمي‌ري مرخصي، بذار دست كم اين ماشين بيچاره چند روز استراحت كنه!»
***
زياد كوه مي‌رفت و با بچه‌هايي كه خيلي اهل انقلاب و اين حرف‌ها نبودند، رفيق مي‌شد. باهاشان زياد مي‌چرخيد. جنگ كه شد، خيلي‌هاشان رفتند جبهه و شهيد شدند.
***
بيستم مهر 59 بود كه يكهو غيبش زد. هر چه گشتيم پيدايش نكرديم. چند روز بعد تلفن زد. فهميديم به جبهه رفته است. جنگ كه شروع شد، رفت توي گروه شهيد چمران. مردم را بسيج كرد تا لودر و بولدوزر جمع كنند و بياورند و با كمك آنها دور اهواز كانال زد تا عراقي‌ها نتوانند توي شهر بيايند.
دختر دائيش را برايش عقد كرديم. به خودمان وعده داديم به خاطر او هم كه شده، بيشتر پيش ما مي‌ماند، نماند. فرداي روز عقدشان دوتايي رفتند تربت حيدريه.
***
قبل از عقد به زنش گفت، «ببين! جنگ هم نباشه، من آدم يك جا بمون نيستم. خونه به دوشم. از اين شهر به اون شهر. زندگي با يك جهادگر يعني اين.» همسرش حرفي نزد، فقط لبخند زد. نيمه شعبان عروسي كردند.
***
چند تكه اثاث برداشتند و رفتند تربت حيدريه و دو تا اتاق اجاره كردند. تقي صبح مي‌رفت جهاد، آخر شب برمي‌گشت خانه. يك ماه بعد، همان چند تكه اثاث را هم فرستادند مشهد و خودشان رفتند اهواز، بي‌اثاث. توي اهواز هر كاري از دستشان برمي‌آمد، براي جبهه، پشت جبهه، براي مردم انجام دادند. شهيد رضوي نمي‌پرسيد چه كاري؟ هر كاري روي زمين مانده بود، انجام مي‌داد. وقت و ساعت هم برايش فرقي نمي‌كرد.
***
با لودر خاكريز مي‌زدند كه يك مرتبه چند عراقي سروكله‌شان پيدا شد. يواشكي به بغل دستي گفت، «خودتو نباز!» اسحله نداشتند. بيل لودر را آورد پايين، رفت طرف آنها. بين خاكريز و بيل، گيرشان انداخت بعد به عربي به آنها گفت، «بريد توي بيل!» بعد بيل را برد بالا و همين طوري، بردشان عقب!
***
جاده سوسنگرد به اهواز چيزي نمانده بود كه سقوط كند. شهيد رضوي بعد از پليس راه به سمت انديمشك جاده كشيد و پادگان حميديه را به دزفول وصل كرد تا ارتباط نيروها با پايگاه قطع نشود.
***
مرد كارهاي بزرگ بود. مسووليت مهندسي عمليات فتح‌المبين را كه دادند به جهادسازندگي، ديگر نه خواب داشت نه خوراك. منطقه خيلي وسيع بود. شهيد رضوي توي هر قرارگاه، دو تا مقر جهاد راه انداخت. قبل از شروع عمليات، سيصد كيلومتر جاده زد تا نيروها مستقيم برسند پشت خط دشمن، چند تا درمانگاه صحرايي ساخت. روي اروند رود، پل زد و همه اين كارها را يك ماه و نيمه انجام داد. عمليات هم كه شد، بيشتر منطقه را خاكريز زد و سنگر ساخت. عمليات كه تمام شد، براي تثبيت نيروها جايي را درست كرد. همه چيز سر جاي خودش بود: تعميرگاه، تداركات. كاري كرد كارستان! روي جاده‌ها و پل‌هايي كه ساخته مي‌شدند، اسم مي‌گذاشت. در عمليات فتح‌المبين اسم جاده را گذاشته بود «عشق آباد». عشق آباد مي‌خورد به كوره‌هاي تپه چشمه. عراقي‌ها مانده بودند كه چه شد! خودمان هم باورمان نمي‌شد. جاده صاف مي‌رسيد به سايت هوايي منطقه. امام(ره) پيام داد و از محمد تقي رضوي تشكر كرد.
***
خبر پيروزي فتح‌المبين را كه شنيد، افتاد روي خاك و سجده كرد وگفت، «خدايا شكرت! توي عملياتي شركت كردم كه فتح‌الفتوح بود.» 


درباره : شهدای جهاد سازندگی ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 199
[ 16 / 04 / 1392 ] [ 16 / 04 / 1392 ] [ ]
 

شهيد سيد علي اصغر سيادت پژوه

روز بيست و يكم فروردين ماه سال 1335، در خانواده سيادت پژوه از سادات روحاني و عاشق اهل بيت (ع) در شهر عاشقان ولايت نجف اشرف، كودكي به دنيا آمد كه مژده تولدش را در عالم رويا به پدرش داده بودند. پدر ومادر نام او را علي اصغر نهادند. او چهارمين فرزند خانواده بود و بعد از او تنها يك فرزند ديگر به جمع خانواده افزوده گشت. علي اصغر سه برادر و دو خواهر داشت.
سيدعبدالرحيم پدر سيد علي اصغر روحاني بود و به عنوان دبير آموزش و پرورش فعاليت مي كرد. سيدعبدالرحيم در جواني به شهر نجف مهاجرت كرده و افتخار كسب علم در محضر بسياري از علماي نجف و كربلا را يافته بود. خانواده سيادت پژوه از سادات ايراني تبار و خوشنام شهر نجف بودند كه در همسايگي حضرت امام خميني (ره) زندگي مي كردند، از اين رو با خانواده حضرت امام (ره) رفت و آمد صميمانه داشتند.
دوران كودكي سيد علي اصغر با مراقبت و تحت تعليم پدر و مادر متدين اوسپري شد. قبل از ورود به دبستان براي آموختن قرآن روانه مكتب خانه شد. او علاقه و استعداد فراواني در يادگيري قرآن از خود نشان داد. او در دوران دبستان قرائت قرآن را با صدايي دلنشين بر عهده داشت. وي زياد اهل تفريح و بازي نبود و بيشتر اوقات دست در دست پدر به مجالس درس و علوم ديني و محافل قرآني و منازل علما و بزرگان ديني رفت و آمد داشت.
يكي از خاطرات سيد علي اصغر حضور در منزل امام خميني (ره) و قرائت اشعار سروده شده در مدح اهل بيت (ع) توسط پدرش سيد عبدالرحيم بودكه تبسم زيباي حضرت امام (ره) را در پي داشت و خاطره شيرين آن روزها هميشه در ذهن وي باقي ماند به طوري كه پس از ورود به ايران همواره مي گفت: ياد آن تبسّم ها بخير.
سيد علي اصغر دوران تحصيلات ابتدايي را در شهر نجف اشرف گذراند. اما روزگار در پايان تحصيلات ابتدايي و در سن يازده سالگي دستهاي گرم پدر را از سر او برداشت. سيد عبدالرحيم به دار بقا پيوست. غم مرگ پدر براي او بسيار سخت و ناگوار بود. براي تسكين او، شوهر خواهرش (حجت الاسلام فتوت) سيد علي اصغر را با خود به زيارت خانه خدا برد تا قدري از آلام او بكاهد و بدين ترتيب توفيق زيارت خانه خدا در كودكي براي او فراهم آمد.
سيد علي اصغر از دوره نوجواني علاقه زيادي به برپايي نماز و به جا آوردن نماز اول وقت داشت. او درباره نماز مي گفت: « ما آدم ها نيستيم كه نماز را ترك مي كنيم بلكه اين نماز است كه در اثر گناهان ما دلگير مي شود و ما را ترك مي كند.»
او براي برادران و خواهرانش خيلي دعا مي كرد. بسياركم حرف و تو دار بود. با مردم محبّت مي كرد ويژگي هايي، خوب وي محبوبيت او را نزد خانواده و ديگر خويشاوندان و دوستان او دو چندان مي ساخت.
سيد علي اصغر با شهيد سيد مصطفي خميني فرزند حضرت امام (ره) دوستي عميق و صميمانه اي داشت. سال 1348، سيد اصغر علي 13 سال داشت كه حسن البكر زمام امور عراق را در دست گرفت و قرارداد 1937 را لغو نموده و اخراج فراگير ايراني هاي مقيم عراق را در سال 1350 شروع كرد به طوري كه در مدت 24 ساعت تعداد 41 هزار نفر از عراق به جرم ايراني و شيعه بودن اخراج شدند.
خانواده سيادت پژوه از اولين مهاجرين اجباري بودند كه از عراق رانده شدند. آنها پس از ورود به ايران در تهران در خيابان هفده شهريور، خيابان قيام، اقامت كردند. سيد علي اصغر در اين زمان پانزده سال بيشتر نداشت. او هميشه از سالهاي 1351 تا 1357 به عنوان مهمترين دوران زندگي سياسي اش مي كرد.
سيد علي اصغر در خلال اين سالها تحصيلات دوران متوسطه را در تهران گذراند و سال 1357 وارد دانشگاه شد. او در حالي وارد دانشگاه شد كه نهضت اسلامي ايران از اواخر سال 1356 اوج گرفته بود. در سال 1357 با رويدادهاي مهم، انقلاب به فرازهاي خود نزديك مي شد. روز به روز بر تظاهرات و راهپيمايي هاي مردم عليه رژيم پهلوي افزوده مي گشت به دنبال آن مدارس و دانشگاهها تعطيل شده و دانشجويان نيز به صف مبارزه و انقلاب پيوستند.
سيد علي اصغر نيز همپاي مردم در تظاهرات در راهپيمايي ها شركت داشت و با تمام وجود براي پيروزي انقلاب اسلامي در ايران تلاش مي كرد تا اينكه انقلاب اسلامي در روز 22 بهمن ماه سال 1357 به پيروزي رسيد.
چهارماه پس از پيروزي انقلاب اسلامي در پي فرمان امام خميني (ره) نهاد انقلابي جهاد سازندگي در روز 27 خرداد ماه سال 1358، براي سازندگي روستاها و زدودن چهره فقر و ويراني از كشور تشكيل شد. سيد علي اصغر در روزهاي اول جهاد سازندگي به عضويت آن در آمد و حسن زرقومي كه از دوستان نزديك وي بود را نيز به جهاد سازندگي دعوت كرد.
حكومت بعث عراق شرايط انقلاب اسلامي در ايران را اهرمي براي فشار بر شيعيان عراق و ايرانيان مقيم آن كشور ساخت. در آن زمان خواهر زاده هاي سيد علي اصغر كه در شهر نجف بودند، عليه رژيم عراق فعاليت داشتند و بدين علّت سه تن از خواهر زاده هاي او به تناوب دستگير شدند. دوخواهر زاده او پس از از اعمال شكنجه هاي فراوان اعدام شدند و خواهر زاده سوم او به 12 سال حبس گرفتار شد. رسيدن اين اخبار خانواده سيادت پژوه را سخت نگران مي ساخت. در اين زمان سيد علي اصغر مسئوليت واحد راه سازي جهاد سازندگي لرستان را بر عهده داشت و پس از آن در سمت مسئول كميته عمران روستايي جهاد سازندگي ايلام خدمات شاياني را در اين مناطق محروم انجام داد.
با آغاز شهريور ماه سال 1359 عمليات خصمانه و تجاوزات مرزي عراق عليه جمهوري اسلامي ايران شدت گرفت تا روز 31 شهريور ماه كه جنگ رسماً آغاز گشت.
سيد علي اصغر در اولين روزهاي جنگ، داوطلبانه به ستاد پشتيباني جنگ جهاد سازندگي پيوست و همراه با دوست و شوهر خواهرش حسن زرقومي به جبهه هاي نبرد اعزام گشت. او كه رژيم بعث عراق و ماهيت صدام حسين رهبر كشور عراق را به خوبي مي شناخت با تمام وجود به جنگ ارتش متجاوز عراق شتافت و شجاعت هاي زيادي در برابر دشمن از خود نشان داد.
شايستگي هاي فراوان سيد علي اصغر، او را به سمت فرماندهي عمليات در ستاد پشتيباني جنگ جهاد سازندگي رساند و بر مسئوليت حضور وي در جبهه ها افزود. سيد علي اصغر از نخستين روزهاي جنگ در جبهه و مناطق ايلام و دشت عباس حضوري پايدار داشت.
در پايان سال 1360 و با آغاز سال 1361، جنگ به مراحل مهم و سرنوشت سازي رسيده بود. عمليات فتح المبين در پيش بود. روز دوم فروردين ماه سال 1361، علي اصغر حال وهواي ديگري داشت. سيد علي اصغر پر نشاط و شادمان تر از هميشه بود. عمليات آغاز شد. او درآن روز شجاعت و شهامت بي نظيري از خود نشان داد. رگبار گلوله ازهر سو مي باريد. اما او ترسي از گلوله ها و خمپاره ها نداشت. او براي شهادت آمده بود و آن روز به آرزوي خويش رسيد. سيد علي اصغر در لحظه اي با برخورد گلوله دشمن به قلب مالامال از عشق و ايمانش بر زمين افتاد و وجود تشنه شهادت وي با جاري شدن خون سرخش سيراب گشت.
منطقه دشت عباس ميزبان پيكر پاك او گشت و جسم مطهرش را هشت ماه در آغوش خود به امانت گرفت. پس از هشت ماه و با انجام عمليات مسلم بن عقيل، و پاكسازي منطقه اي از وجود دشمن، جسم مطهر آن سلاله پاك هويدا گشت و به آغوش خانواده اش بازگشت.
عمر كوتاه شهيد سيد علي اصغر كه در 24سالگي به شهادت رسيد، فرصت ازدواج به او نداد . مادر بزرگوارش خانم سيده صغري رضايي اصفهاني، لوازم و وسايل ازدواج او را تهيه كرده بود و هر بار كه سيد از جبهه مي آمد، از او مي خواست براي تشكيل خانواده اقدام كند اما سيد علي اصغر در پاسخ مي گفت: « همه اينها ( لوازم ) را براي برادرم محمد صادق نگهدار. زندگي دنيوي به كار من نمي آيد. »
پيكر شهيد سيد علي اصغر سيادت پژوه از خيابان 17 شهريور در ميان جمعيت انبوه مردم و همكاران جهاد سازندگي به سوي بهشت زهرا تشييع شد و در قطعه 26 در جوار شهيدان انقلاب اسلامي به خاك سپرده شد، تا نامش براي هميشه در تاريخ انقلاب اسلامي ايران بماند. 


درباره : شهدای جهاد سازندگی ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 159
[ 16 / 04 / 1392 ] [ 16 / 04 / 1392 ] [ ]

با ياد ياران شهيد جهادي خاطره دفاع مقدس:
شهيد محمد طرحچي و حصرآبادان
نگارش: محسن اميريان

شهيد طرحچي طراح و مبتكر احداث مناسب‌ترين و كوتاه‌ترين جاده فرعي به آبادان در زمان حصرآبادان و اعلام وضعيت به نيروهاي سپاهي و بسيجي براي هماهنگي اقدامات لازم جهت شكستن حصرآبادان بودند. برنامه ما حركت پياده به سمت كيلومتر 18 جاده آبادان و مسيريابي و بررسي وضع آبادان و طراحي احداث جاده بود.
به همراه 2 اسلحه كلاشينكف نقشه و قطب‌نما، پياده به سمت آبادان در حركت بوديم در طول مسير ماموريت ايشان ايده‌آل‌ها و اهداف خود را براي مسائل مهندسي رزمي وشكستن حصرآبادان توضيح مي‌دادند. در نيمه‌هاي راه تصميم گرفتيم كه براي چندمين بار لحظه‌اي استراحت كنيم كه اتفاق جالبي افتاد كه محمد از آن به عنوان معجزه ياد كرد. سرزميني كه ما در آن قرار داشتيم به دليل جنس خاص خاك و آب آن و همچنين به دليل زمين‌هاي تازه خشك شده مناسب براي جاده‌سازي نبود. شهيد محمد طرحچي فرمودند: اگر به محلي كه نشسته‌اي خوب نگاه كني مي‌بيني كه خداوند چگونه ما را هدايت كرده است!
ما هم اكنون بر روي يك معدن گوش ماهي نشسته‌ايم و اين بهترين مصالح جهت زيرسازي جاده است و مي‌توان جاده را به زمان موعود رساند. تنها آنچه جاي نگراني داشت اين كه قسمتي از جاده در زماني كه مورد نظرمان بود آمادگي عبور وسايل سنگين را نداشت. پس از بازگشت به آبادان و تحمل خطرات فراواني كه در طول مسير وجود داشت در جلسه فرماندهان شهر متوجه شديم كه لشگر 77 خراسان در منطقه مستقر است و به دليل اين كه شهيد و بنده هر دو مشهدي بوديم مقرر شد محرمانه به ديدن فرمانده لشگر رفته و مساله را سري با ايشان در ميان بگذاريم. لشگر 77 فرش فلزي عبور از معابر سخت و با تلاقي را داشت و اعلام آمادگي كرد كه با مسووليت خودش در صورت ضرورت و نياز، مهندسي جهاد ياري نمايد. نتيجه سفر ما احداث جاده از مسير پيشنهاد شده توسط شهيد طرحچي، از دو طرف آبادان شد اين شهيد بزرگوار به نظم و انضباط براساس سفارش مولا علي(ع) بسيار اهميت مي‌دادند و همكاران خود را به اين مساله عادت داده بودند. داراي استعداد خارق‌العاده و هوش و نبوغ خاصي بودند. داراي روحيه ايده‌آل‌گر، درونگر و مبتكرانه‌اي بودند و اگر افكار، ابتكارات و برنامه‌هاي شهيد طرحچي در سازماندهي و طراحي‌هاي مهندسي و رزمي اوايل جنگ نبود، نه مهندسي جنگ چنين شكوفايي را داشت و نه جنگ به اين سرعت حركت مي‌كرد و اگر بخواهيم خلاصه نمائيم شهيد محمد طرحچي يكي از افراد انگشت‌شمار موثر وموفق در دفاع مقدس بود. «روحش شاد و راهش پررهرو باد»


درباره : شهدای جهاد سازندگی ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 195
[ 16 / 04 / 1392 ] [ 16 / 04 / 1392 ] [ ]

شهيد سيد محمود قرشی

سيد محمود اولين فرزند خانواده قرشي در هفدهم ارديبهشت ماه سال 1332 در دهستان كزاز، روستاي كلاهدوز، شهرستان اراك در خانواده اي با ايمان ديده به جهان هستي گشود. پدرش سيد نبي، مردي زحمتكش و كشاورز بود و از راه كشاورزي و دامداري مانند همه اهالي روستا زندگي را مي گذراند. مادرش بتول خانم نيز مانند همه زنان روستايي در انجام كارهاي كشاورزي به او كمك مي كرد.
سيد محمود در آغوش گرم خانواده، دوران كودكي را گذراند. و پرورش يافت. در همان روستا به دبستان رفت و تحصيلات دوران ابتدايي را آغاز كرد. او از ابتداي كودكي مانند بسياري از كودكان روستا به پدر و مادرش كمك مي كرد تا با دستهاي كوچك خود از محروميت و فقر خانواده اش بكاهد به همين دليل از كودكي با طعم فقر و سختي و كار و تلاش آشنا گشت. زماني كه وي دوره شش ساله ابتدايي را پشت سر نهاد، شرايط ادامه زندگي خانواده قرشي در روستا بسيار سخت و مشكل شده بود. خانواده قريشي در سال 1347 براي كار و تأمين شرايط بهتر زندگي به تهران مهاجرت كرد. سيد محمود در اين دوران پانزده ساله بود.
سيد محمود با رسيدن به شهر تهران در اولين فرصت براي كمك به تأمين معاش خانواده مشغول كار شد و به كار ساختمان و جوشكاري پرداخت او از كاركردن لذت مي برد و در كار سستي و ضعف نشان نمي داد. او با داشتن كار سخت و خستگي ناشي از كار روزانه تصميم گرفت به تحصيلات خود ادامه دهد و براي اين كار به صورت شبانه تحصيل دوره متوسطه را آغاز نمود.
سيد محمود از نظر تقوي و پرهيزكاري در ميان جوانان هم ولايتي نمونه و الگو بود. او واجبات و احكام شرعي را با عشق و علاقه انجام مي داد و به مسائل اخلاقي و مذهبي پايبند بود.
روزها از پي هم مي گذشتند و سيد محمود با كسب تجارب جديد به كارگري ماهر و با تجربه تبديل گشت. او موفق شد در كنار افزايش مهارت حرفه اي، تحصيلات متوسطه را به صورت شبانه با اراده اي محكم به انجام رسانده و در سال 1351 مدرك ديپلم خود را بگيرد.
با گرفتن ديپلم و فرا رسيدن دوران خدمت سربازي، سيد محمود به خدمت مشغول گشت و پس از پايان خدمت در سال 1353، وقتي برگه پايان خدمت خويش را دريافت نمود و به خانه وخانواده بازگشت، تصميم گرفت مغازه اي تهيه نموده و كارگاه آهنگري خود را تأسيس كند. او با اراده و تصميم جدي و با كمك خانواده و پس اندازي كه داشت، توانست كارگاه آهنگري را راه اندازي كرده و به كار و كسب بپردازد.
سيد محمود با پايان بخشيدن به خدمت سربازي و شروع كار در كارگاه آهنگري به فكر تشكيل خانواده افتاد.
خانم فريده عظيميان همسر سيد محمود درباره ازدواج خود مي گويد:
« ما در آبان ماه سال 1354 با يك مراسم بسيار ساده در حد برگزاري يك مهماني، ازدواج كرديم حتي من لباس عروسي هم نپوشيدم و زندگي مان را در خانه عموي سيد محمود شروع كرديم.»
با گذشت يكسال از ازدواج سيد محمود، اولين فرزند او در سال 1355 به دنيا آمدكه نام محسن را براي فرزندش انتخاب كرد. سيد محمود در اين سالها سخت به كار و تلاش براي امرار و معاش و كمك به خانواده خود سرگرم بود.
با فرا رسيدن سال 1356 و در نيمه دوم آن سال رويدادهاي مهمي اتفاق افتاد كه در پي آن جرقه هاي نهضت اسلامي در ايران زده شد. توهين به حضرت امام خميني (ره) در روزنامه اطلاعات آن زمان، قيام مردم قم و كشتار آنها از سوي نيروهاي ارتش شاهنشاهي آتش انقلاب را در جامعه و در دل مردم شعله ور ساخت. تبريز پس از قم به پا خاست و شهرهاي بزرگ يكي پس از ديگري صحنه قيام و اعتراض گشت. كم كم شعار مرگ بر شاه همه ايران را در بر گرفت و راهپيمايي و تظاهرات خيابانها را از مردم انقلابي پُر كرد.
تظاهرات روز تاسوعا و عاشوراي حسيني بزرگترين پيام را به محمد رضا پهلوي، شاه مستبد ايران داد و او را مجبور به فرار از كشور ساخته و مردم را در روز 26 دي ماه سال 1357 به جشن و پايكوبي وا داشت. در پي فرار شاه، رهبر آزاده و محبوب ملت ايران در روز 12 بهمن ماه به كشور بازگشت و ده روز پس از آن با شكستن حكومت نظامي و تسليم ارتش به اراده ملت، نظام 2500 ساله شاهنشاهي و استبداد در ايران فرو ريخت و جشن پيروزي انقلاب اسلامي در روز 22 بهمن ماه سال 1357 با ياد شهيدان به خون خفته انقلاب اسلامي در سراسر كشور بر پا گشت.
سيد محمود در روزهاي انقلاب، همپاي مردم به تظاهرات مردمي پيوست. او كه طعم فقر و تبعيض را چشيده بود، با دردهاي كهنه از رفتار رژيم فاسد پهلوي پا به ميدان مبارزه گذاشته و براي پيشبرد انقلاب و بر پايي حكومت اسلامي مي كوشيد.
با پيروزي انقلاب اسلامي، سيد محمود براي حفاظت از انقلاب اسلامي در برابر ضد انقلاب و عناصر وابسته به رژيم شاهنشاهي، به نهاد كميته انقلاب اسلامي سجاد در خيابان مجيديه پيوست و پس از آن با تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در ارديبشهت ماه سال 1358 به خدمت اين نهاد در آمد.
حدود يك سال و نيم از پيروزي انقلاب اسلامي گذشته بود، تابستان سال 1359 آخرين روزش را پشت سر مي نهاد همه براي فرداي آن روز در فكر رفتن دانش آموزان به مدرسه ها بودند كه ناگهان هواپيماهاي متجاوز عراقي بر فراز شهر تهران و چند شهر بزرگ ديگر پديدار گشته و بمب هاي خود را بر سر مردم بي دفاع و فرودگاههاي كشور ريختند. با اين حمله جنگي هشت ساله آغاز شد. نيروهاي متجاوز و دشمن بعثي مرزهاي غربي و جنوبي را پشت سر نهاده و به خاك ايران پا گذاشتند.
همه كشور از اين خبر غافلگير شد. اما امام خميني (ره) با ايراد سخناني حماسي و آرامش بخش ملت را براي دفاع از كشور بسيج و آماده ساخت. مردم براي رفتن به جبهه هاي مقاومت آماده مي شدند. جوانان شور و شوق بيشتري داشتند. هر كس سعي مي كرد از هر راهي كه مي تواند زودتر خود را به مناطق جنگي برساند و كمك كند.
سيد محمود با شروع جنگ تحميلي در اولين فرصت به عنوان راننده آمبولانس به جبهه هاي نبرد اعزام شد كار او انتقال مجروحان جنگ و رزمندگان به بيمارستان بود. او در اين مدت با حوادثي برخورد كرد كه عزم وي را در خدمت به دفاع مقدس دو چندان ساخت و اولين تجربه سيد محمود از ميدان نبرد سر آغاز تحول ديگري در زندگي او شد. سال 1359 دومين فرزند سيد محمود به دنيا آمد.
همسر محمود در اين باره مي گويد:
سيد محمود بسيار دوست داشت كه دختري داشته باشد تا اسمش را مريم بگذارد و حتي مدتها پيش از تولد او اين اسم را انتخاب كرده بود. روزي كه دخترم مريم به دنيا آمد سيد محمود از شادي در پوست خود نمي گنجيد او به همين مناسبت هديه هاي زيادي به من داد عشق و علاقه سيد محمود به مريم و همين طور مريم به ايشان محبتي الهي بود و امروز پس از گذشت سالهاي متمادي روز و ساعتي نيست كه مريم بدون ياد و خاطره پدرش بگذراند.»
او مي افزايد:
« سيد در جمع خانواده بسيار با محبت بود با همسر و فرزندانش رفتار صميمانه داشت خوش خلقي و مهرباني او در بين بستگان زبانزد بود. من و بچه هايم بيشتر اوقات در اراك منزل پدر و مادر ايشان بوديم.
او در ماههاي محرم و صفر براي برپايي مراسم عزاداري حضرت امام حسين (ع) فعاليت مي كرد.
جنگ هنوز ادامه داشت و وارد دومين سال خود شده بود. كسي از پايان آن خبر نداشت. سال 1361 به دليل نياز بيشتر جبهه ها به راننده لودر، سيد محمود به عضويت ستاد مركزي پشتيباني جنگ جهاد سازندگي در آمد. تا بتواند از اين طريق به جبهه ها اعزام گشته و كمك بيشتري به رزمندگان كند. او پس از عضويت در ستاد پشتيباني جهاد سازندگي براي گذراندن دوره آموزشي رانندگي لودر به اراك رفت و پس از پايان دوره عازم جبهه هاي جنگ شد.
سيد محمود از اولين روزهاي جنگ و به دفعات در جبهه و عمليات مختلف شركت جُست از جمله عمليات بيت المقدس كه 30 دقيقه بامداد روز 10 ارديبهشت ماه سال 1361 به اجرا در آمد و منجر به فتح خرمشهر شد.
پس از عمليات بيت المقدس سيد محمود در عمليات مسلم بن عقيل شركت كرد اين عمليات در محور سومار به صورت نيمه گسترده از تاريخ نهم تا سيزدهم مهرماه سال 1361 به مرحله اجرا در آمد. در اين عمليات بيش از صد كيلومترمربع از خاك عراق آزاد گرديد و رزمندگان اسلام ضمن تأمين دشت سومار بر تنگه هاي مرزي تسلط يافتند و شهر مندلي عراق در ديد و تير رس آنان قرار گرفت.
سيد محمود با روحيه اي قوي و عزمي استوار و با تمام توان در اين عمليات درخشيد و هر چه مي گذشت، تجربه به دست آمده و فراز و نشيب هاي عمليات او را بيش از گذشته در كار خود متبحّر مي ساخت. او سنگر سازي بي سنگر بودكه بر فراز لودر بي هيچ پناهي در برابر آماج گلوله ها و تركش ها در برابر دشمن پنجه در پنجه مرگ مي افكند و لودر او چون شير غرّان دل خاك را مي شكافت تا سنگر و خاكريزي و سر پناهي براي رزمندگان اسلام مهيا سازد.
سيد محمود پس از عمليات مسلم بن عقيل سر افرازانه به مرخصي رفت و پس از ديدن خانواده و رسيدگي به امورات زندگي در پشت جبهه، دوباره عزم حضور در جبهه كرد.
همسر ايشان درباره آخرين اعزام وي مي گويد:
« دفعه آخر كه به جبهه مي رفت رفتار ظاهري او بسيار تغيير كرده بود او به طرز عجيبي مهربانتر و با گذشت تر و نوراني تر از هميشه شده بود اين مطلب را همه اطرافيان او متوجه شدند وقتي براي خداحافظي به اراك نزد پدر و مادرش رفت آنها هم همين نظر را داشتند و مي گفتند اين بار رفتار و اعمال سيد محمود فرق كرده است. همه ما مي دانستيم كه او ديگر بر نخواهد گشت گويا خود او هم مي دانست كه شهيد مي شود چرا كه در آخرين نامه اي كه براي من فرستاد نوشته بود جواب نامه مرا ديگر نده، شايد به دست من نرسد همين طور هم شد. پيكر او زودتر از نامه اش به دست ما رسيد.
او درباره روزهاي رفتن سيد محمود به جبهه مي افزايد:
بار آخري كه از جبهه به تهران آمد، اول محرم بود، قرار بود ده روز در تهران مانده و دوباره به جبهه بر گردد. روز قبل از تاسوعا و عاشورا با پسرم محسن به دفتر مركزي جهاد سازندگي رفت گويا آنجا فهميده بود كه همين روزها عملياتي در پيش است. با اصرار زياد از مسئولين جهاد اجازه گرفته بود تا او نيز در اين عمليات شركت كند. وقتي به خانه برگشت گفت: من بايد به جبهه بروم. من به او گفتم شما كه قرار بود تاسوعا و عاشورا در خانه و پيش ما باشي و هنوز چند روز ديگر مرخصي داري. اما او اصرار داشت كه هر چه زودتر به منطقه برگردد و برگشت و چند روز پس از رفتن او عمليات محرم شروع شد.
عمليات محرم در دهم آبان سال 1361 در منطقه شمال فكّه با هدف آزاد سازي ارتفاعات منطقه و با رمز مبارك يا زينب (س) در چهار محور آغاز و در طي سه مرحله اجرا شد.
سومين مرحله عمليات محرم چهار شب بعد در ساعت 22 با هدف تسخير ارتفاعات غربي، و دامنه هاي غربي جبال حمرين، جاده هاي تداركاتي دشمن و تأمين اهداف فتح شده در مراحل نخستين عمليات، آغاز گشت.
صبح روز سوم عمليات سيد محمود براي زدن خاكريز به سوي خط مقدم حركت كرد.
رزمندگان براي سومين بار پس از عبور از بلندي هاي حمرين به سوي چاه هاي نفت منطقه يورش مي برند و تمام موانع را پشت سر مي گذارند. در آستانه ورود به شهرك زبيدات، تانك هاي مستقر در بلندي ها و شيارها آخرين تلاش را انجام دادند تا مانع ورود رزمندگان به شهر شوند. آر پي چي زن ها تعدادي از آنها را شكار كردند و باقيمانده تانك ها گريختند و در سمت زبيدات موضع گرفتند . پس از در هم شكستن آخرين مقاومت هاي دشمن، رزمندگان اسلام وارد شهر تخليه شده زبيدات شده و تعقيب دشمن تا غرب شهرك ادامه يافت.
سيد محمود در منطقه عين خوش با تلاش و كوشش فراوان و با اخلاص و ايمان قوي مشغول انجام مأموريت بود، صداي غرش لودر و انفجارهاي اطراف در هم مي پيچيد، خطر دشمن از عزم سيد محمود لحظه اي نمي كاست اما در لحظه اي اصابت گلوله خمپاره در پيش روي او انفجاري در نزديكي وي ايجاد نمود كه تركش هاي آن به سمت راست بدن او اصابت كرد. تركش ها به اندازه و شدتي به وي برخورد كرد كه سمت راست بدن آن مجاهد را متلاشي ساخت و سيد محمود قرشي با بدني چاك چاك و غرق در خاك و خون به شهادت رسيد.
همسر آن شهيد درباره رسيدن خبر شهادت وي مي گويد:
« در روزهايي كه عمليات محرم شروع شده بود من به اتفاق بچه ها به خانه خواهرم رفته بودم. راديو لحظه به لحظه مردم را در جريان اخبار جنگ مي گذاشت. دل شوره عجيبي داشتم. دلم گواهي اتفاقي را براي سيد محمودي مي داد تا بالاخره زنگ خانه به صدا در آمد. برادر سيد محمود با حالتي آشفته و رنگ پريده وارد خانه شد. رنگ رضا از ناراحتي و غم شديد خبر مي داد. از او پرسيدم چه اتفاقي افتاده گفت هيچي نشده. او را به جدّش قسم دادم كه راستش را بگويد. با اصرار زياد من گفت: محمود زخمي شده من مي دانستم كه دل شوره ام بي حكمت نيست و او ديگر باز نخواهد گشت. از آنجا به قصد بيمارستان از خانه خودمان خارج شديم وقتي به سر كوچه رسيدم با ديدن جمعيتي كه در كوچه و جلوي خانه ما ايستاده بود فهميدم كه سيد محمود شهيد شده است. ديگر چيزي نفهميدم و آن شب را تا صبح در بيمارستان بستري بودم. ما هفت سال زندگي مشترك با هم داشتيم در آبان ماه سال 1354 ازدواج كرديم و در آبان ماه سال 1361 او به شهادت رسيد.
شهيد سيد محمود قرشي با اخلاص تمام و ايماني راسخ به خيل شهيدان انقلاب اسلامي و شهداي اسلام پيوست. پيكر پاك او پس از پايان عمليات به تهران منتقل گشت و در تهران با شكوه فراوان تشييع شد. سپس بدن مطهر او به شهر اراك زادگاهش، برده شد و در آن شهر نيز با حضور همكاران جهاد سازندگي و بستگان و اهالي روستا و هم ولايتي هاي وفادارش تشييع و در گلزار شهداي شهر اراك به خاك سپرده شد.


درباره : شهدای جهاد سازندگی ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 203
[ 16 / 04 / 1392 ] [ 16 / 04 / 1392 ] [ ]
 

شهيد اسماعيل سليمي

سيزده روز از مرداد ماه سال 1330 مي گذشت، در غروب آن روز فرزندي در خانواده سليمي به دنيا آمدكه به مناسبت تقارن روز تولد او و روز چهلم فوت پدر بزرگش، نام وي را اسماعيل گذاردند. اسماعيل فرزند سوم و اولين فرزند پسر در خانواده سليمي و كودكي زيبا رو و پر جنب و جوش بود، و به همين سبب مورد توجه خانواده و آشنايان گشت. اسماعيل از كودكي وابستگي بسياري به مادر داشت و مادر او نيز در تربيت اسماعيل كوشش فراواني كرد.
اسماعيل در كنار مادر مهربان و با راهنمايي پدر متدين خويش رشد يافت. او از كودكي دست در دست مادر، به جلسات قرآن و روضه مي رفت. بدين ترتيب عشق به قرآن و مذهب جعفري از ابتداي كودكي در وجود وي ريشه گرفت.
اسماعيل تحصيلات ابتدايي را در دبستان تديّن كه در خيابان ري در جوار امامزاده يحيي قرار داشت گذراند. او دوره شش ساله ابتدايي را به دليل دارا بودن هوش و ذكاوت، با موفقيت كامل پشت سر نهاد.
خواهر اسماعيل درباره نحوه درس خواندن او در در دوره ابتدايي مي گويد:
« اسماعيل هر وقت از مدرسه به خانه مي آمد، جلو راهرو تمام تكاليفش را انجام مي داد، كيفش را همانجا مي گذاشت و به سراغ بازي فوتبال مي رفت و با اينكه من بيشتر از او درس مي خواندم او هميشه از من و ديگر برادرانم موفق تر بود. اسماعيل نه تنها در درس سر آمد دانش آموزان هم سن و سالش بود بلكه از لحاظ اخلاق نيز زبانزد همه آشنايان و دوستانش بود»
اسماعيل پس از پايان دوره ابتدايي، براي ادامه تحصيل وارد دبيرستان شد، دبيرستاني كه اكنون به نام دبيرستان امام صادق (ع) ناميده مي شود. او در دوره دبيرستان بيشتر اوقات را به مطالعه مي گذراند. مطالعه كتاب و حضور اسماعيل در مجالس مذهبي بر سطح آگاهي هاي اجتماعي وسياسي او مي افزود، به همين سبب در اوان جواني و در زماني كه به سن تكليف رسيد، به تقليد از حضرت امام خميني (ره) پرداخت و با هر سختي و مشقّتي كه بود، رساله ايشان را به دست آورد.
اسماعيل اغلب شب ها تا پاسي از نيمه شب با دوستانش مشغول بحث و گفتگو درباره مسايل روز و وضع اجتماعي و سياسي جامعه بودند و اين دوران براي اسماعيل، دوران آگاهي و آشنايي با وضع سياسي جامعه قرارگرفت.
او پس از پايان تحصيلات متوسطه و گرفتن مدرك ديپلم، به خدمت سربازي رفت. دوران سربازي اسماعيل در عجب شير و در يكي از روستاهاي آذربايجان شرقي گذشت. او در دوره خدمت سربازي به دليل برخورداري از هوش و استعداد فراوان، به درخواست فرماندهان ارتش، مشغول تدريس به فرزندان آنها شد. و درس هاي رياضي و فيزيك را به آنها مي آموخت.
دوران سربازي اسماعيل به سر آمد و پس از پايان خدمت، اسماعيل براي ادامه تحصيلات وارد دانشگاه كار شد دانشگاهي كه امروز به نام خواجه نصير الدين طوسي نام گرفته است. او رشته مهندسي مكانيك گرايش تأسيسات را براي تحصيل انتخاب كرد و مشغول تحصيل گشت.
محيط دانشگاه براي اسماعيل شرايط بسيار خوبي را در مبارزه اعتقادي و سياسي با رژيم پهلوي فراهم مي ساخت. او يكي از اعضاي اصلي انجمن اسلامي دانشگاه بود و با گسترش فعاليت هاي وي، چندين بار در طول مدت تحصيل از سوي مأموران ساواك دستگير و زنداني شد. اما هر بار كه دستگير گشت پس از چند روز باز جويي، به دليل اينكه مدركي عليه وي به دست نمي آوردند مجبور به آزادي او مي شدند.
پايان تحصيلات دانشگاهي اسماعيل با آغاز نهضت اسلامي ايران همراه گشت. او براي كمك به انقلاب اسلامي در بر پايي تظاهرات و راهپيمايي هاي دانشجويي نقشي فعال و سازنده داشت.
انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام خميني (ره) در روز 22 بهمن ماه سال 1357 به پيروزي رسيد. اسماعيل كه در تمامي صحنه هاي مبارزه و انقلاب حضور داشت. پس از پيروزي انقلاب اسلامي مي كوشيد در حفظ و حراست از انقلاب اسلامي در برابر دشمنان داخلي و عوامل باقيمانده از نيروهاي امنيتي وابسته به رژيم پهلوي، به پاسداري از انقلاب ملت ايران بپردازد. بدين سبب در اولين روزهاي تشكيل كميته هاي انقلاب اسلامي در اين نهاد مشغول خدمت گشت. او در زمان دولت موقت به دليل انتقاداتي كه به آن دولت داشت، براي مدتي در يك شركت خصوصي در زمينه رشته تحصيلي خود به كار مشغول شد، اما با گذشت زمان دريافت كه با توجه به شرايط زمان، شركت خصوصي محل مناسبي براي آرمانها و اعتقادات او نيست.
در روز 27 خرداد ماه سال 1358، امام خميني (ره) با صدور فرماني نهاد جهاد سازندگي را پايه گذاري نموده و از همه اقشار مردم خواستند تا همه با هم براي كمك به محرومين و ساختن كشور قيام كنند. مردم نيز با عشق و شور فراوان فرمان حضرت امام (ره) را پاسخ مثبت داده و داوطلبانه به جهاد سازندگي پيوستند. دانشجويان جوان در اين حركت بيش و پيش از ديگران پرچم سازندگي را در پي فرمان رهبر انقلاب اسلامي به اهتزاز در آورده و به سوي روستاها براي سازندگي حركت كردند.
اسماعيل نيز همزمان با روي كار آمدن دولت شهيد رجايي به نهاد جهاد سازندگي پيوست و در دفتر مركزي جهاد سازندگي مشغول خدمت شد. او پس از مدتي به دليل رشته تحصيلي خود به سمت مسئول كميته آبرساني دفتر مركزي جهاد سازندگي انتخاب گشت. او در اين سمت مسئوليت برنامه ريزي و نظارت بر فعاليت هاي آبرساني به روستاهاي محروم را بر عهده داشت و در جهاد سازندگي به صورت شبانه روزي ، با تمام وجود به خدمت محرومين و روستاييان پرداخت.
فعاليت اسماعيل در جهاد سازندگي محدود به امور آب رساني نبود او هر كاري كه مي توانست براي كمك به اهداف جهاد سازندگي انجام مي داد و به درخواست مسئولين دفتر مركزي جهاد سازندگي براي خريد وسايل مورد نياز جهاد در تاريخ 21/ 1/ 1360 به كشورهاي كره شمالي، ژاپن و هندوستان اعزام گشت.
زندگي اسماعيل بسيار ساده بود با وجودي كه يك متخصص بود وي مي توانست با كار كردن در شركت هاي خصوصي در آمد بالايي را به دست آورد، اما با وجود نياز مالي، به حقوق كم در جهاد سازندگي بسنده كرد تا اهداف و آرمان هايش را دنبال كند. براي او ماديّات ارزش نداشت و عشق او به امام خميني (ره) و مردم و پيشرفت كشورش، وي را به كار و كوشش بيشتر در جهاد سازندگي وامي داشت.
اسماعيل روز به روز بر پيشرفت كار آب رساني و خدمت به محرومين روستايي مي افزود. قدرت فكري و توان كاري او بسياري از مسايل و مشكلات را حل مي كرد. او بيش از هر چيز به روستاييان ستمديده توجه داشت. در انجام كار احساس مسئوليتي شديد داشت. خطاها و اشتباهات دوستانش را متذكر مي شد. اكثر روزهاي پنجشنبه را روزه مي گرفت و زندگي ساده اي را براي خود اختيار كرد.
سال 1360سازمان مجاهدين خلق، چهره منافقانه خود را در مخالفت و دشمني با نظام جمهوري اسلامي ايران كاملا آشكار ساخت. آنها با اعلام جنگ مسلحانه به رو در رويي مسلّحانه با ملت ايران پرداخته و دست به كشتار مردم بي گناه زده و هر فرد مسلمان معتقدي را كه بر مخالفت خود احساس مي كردند با منطق گلوله به خاك و خون مي كشيدند.
خواهر اسماعيل درباره خاطره اي قبل از شهادت وي مي گويد:
« يك هفته قبل از زمان شهادت اسماعيل او به همراه يكي از دوستانش به بهشت زهرا براي زيارت مزار شهيد آيت اله دكتر بهشتي رفته بود و در حالي كه به عكس آن بزرگوار مي نگريست، مي گويد: «آيا من لياقت ندارم كه خانه اي نزديك شما داشته باشم.»
خواهر وي درباره تهديد اسماعيل از سوي منافقين مي افزايد:
روز شهادتش مصادف با 25 ماه صفر بود كه همه در خانه پدرم براي پختن آش نذري جمع شده بوديم. اسماعيل ، همسر و فرزندش هم آمده بودند. اسماعيل نزد پدرم رفت و به او گفت كه مورد تهديد منافقين قرار گرفته است.
همسر اسماعيل درباره آن روز مي گويد:
روز شهادتش، اسماعيل قبل از رفتن، سه بار از پله ها پايين رفت و برگشت و پسرش را صدا زد و گفت: « احسان نمي خواهي بيدار شوي، بابا را ببيني.»
اما احسان كوچك در خواب بود و نمي دانست كه اين آخرين ديدار را نبايد از دست دهد و پدرش رفت.
عصر اولين روز آذر ماه سال 1360 بود. اسماعيل به همراه برادر و يكي از دوستانش با خودروي سفيد رنگ جهاد سازندگي از خيابان پيروزي عبور مي كردند. پشت چراغ قرمز موتور سيكلتي با ايجاد صحنه تصادف ساختگي خود را به ماشين آنها زد. اسماعيل شيشه اتومبيل را پايين كشيد تا با آنها صحبت كند كه ناگهان فرد موتور سوار دستمال سفيد رنگي را كه در داخل آن نارنجكي قرار داشت به داخل خودرو انداخت. اسماعيل از صداي برخورد دستمال و شيئي داخل آن متوجه موضوع شد و به برادر خود گفت اَشهدت را بخوان. اسماعيل خم شد و دستمال حاوي نارنجك را برداشت تا از خودرو به بيرون پرتاپ كند اما لحظه اي متوقف ماند. چشم او به جمعيت افتاد كه در اطراف خودرو بودند و تصور انفجار نارنجك و خطر آن براي جان مردم او را از اين كار بازداشت. او روي نارنجك خم شد و لحظه اي بعد صداي انفجار نارنجك همه مردم را متوجه اسماعيل و همراهانش ساخت. مردم به سوي خودرو دويدند. دست اسماعيل قطع شده و خون از بدن او جاري بود. پاي برادرش به شدت آسيب ديد. يك چشم دوست همراه اسماعيل نيز از دست رفت، اما اسماعيل فدا شدن خود را بر ايجاد خطر براي مردم ترجيح داد و با آغوش باز از سفير وصل استقبال كرد. مردم كوشيدند او را به بيمارستان برسانند اما شدت جراحات به حدي بود كه فرصتي براي مداوا باقي نگذاشت. اسماعيل در بين راه بيمارستان به شهادت رسيد او از قربانگاه عشق سربلند پرواز كرد و هستي خويش را به هستي پايدار پيوند زد تا به ديدار حق شتافته و در كنار اولياء خدا به آرامش ابدي دست يابد.
پيكر پاك شهيد اسماعيل سليمي در روز تشييع او همچو برگي بر فراز موج هاي بر آمده از عشق، بر دست هاي همكاران جهاد سازندگي و مردم خداجوي شهر به هر سو موج مي زد و پس از انجام مراسم با شكوه وداع با شهيد اسماعيل سليمي، پيكر آن شهيد از آغوش پر مهر و سوز خانواده داغدارش جدا گشت و در قطعه 24 شهداي بهشت زهرا به خاك برگشت. اما نام و ياد او و خدمات خالصانه و پر ارزش وي براي هميشه در ياد تاريخ خدمت و سازندگي روستاها باقي ماند و راه او همچو جريان آب زلالي كه تشنگان را سيراب مي سازد در بستر تاريخ انقلاب اسلامي همواره پايدار خواهد ماند.


درباره : شهدای جهاد سازندگی ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 103
[ 16 / 04 / 1392 ] [ 16 / 04 / 1392 ] [ ]

« تمامي فكرهايم را كرده بودم، مصلحت اسلام و مملكت قرآني ما اين بود كه در جبهه ها حضور پيدا كنم. تهران و محيط شهري برايم تنگ بود، دائماً در رنج و اذيت بودم. رفتم تا جاي مرتضي، جمال و فرهاد را پر كنم، اسلحه بر زمين افتاده آنها را برادرم و عَلَم اسلام را به دست گيرم و به سوي دشمن هجوم برم. »
« از وصيت نامه شهيد»
شانزده روز از مرداد ماه در تابستان سال 1343 گذشته بود خانواده شعيبي علي آبادي در انتظار نو رسيده اي بودكه در آن روز با صداي گريه اي كه حاكي از سلامت وي بود، پا به عرصه دنيا گذاشت. تهران آن روز خيلي گرم بود و گرماي وجود نو رسيده اي كه پدر و مادر نامش را فرهاد گذاشتند بر گرماي آن روز افزود.
فرهاد سومين فرزند خانواده شعيبي علي آبادي و تنها پسر خانواده بود به همين سبب پدر ومادر و خواهرانش علاقه بسيار زيادي به او داشتند. فرهاد از كودكي وابستگي خاصي به مادرش داشت تا جايي كه هيچ چيز نمي توانست او را از مادرش جدا سازد.
او در دوران كودكي اغلب به همراه پدرش به مسجد مي رفت و در جلسات قرآن شركت مي كرد تا جايي كه در سن هفت سالگي در مسجد محلّه مكّبر شد. آشنايي وي با تعاليم ديني با حضور زياد در مسجد و محافل قرآني از زمان كودكي شكل گرفت و پايه تربيت ديني او نيز در مسجد گذاشته شد.
فرهاد با رسيدن به سن تحصيل به دبستان رفت و پس از آن با گذاردن تحصيلات دوره راهنمايي، براي ادامه تحصيل در مقطع دبيرستان رشته اقتصاد را انتخاب نمود. او در دوران تحصيل با تلاش و نظم درگذراندن دروس و سالهاي تحصيل موفق بود و مدرك ديپلم متوسطه را نيز در رشته اقتصاد گرفت.
آغاز دوران نوجواني فرهاد با بروز انقلاب اسلامي در ايران همراه شد. تظاهرات در راهپيمايي ها و شعارهاي مرگ بر شاه، او را نيز همراه خانواده به خيابانها كشيد تا در پيشبرد انقلاب و پيروزي امام خميني (ره) بكوشد. تكبيرهاي شبانه بر بام خانه براي هميشه در خاطره او ماند و همچنين روز 26 دي ماه سال 1357 زماني كه شاه از ايران فرار كرد و در پي آن 12 بهمن ماه روزي كه امام (ره) به وطن و آغوش مردم بازگشت.
پيروزي انقلاب اسلامي در روز 22 بهمن ماه و جانبازي و فداكاري شهيدان انقلاب اسلامي براي هميشه تاريخ در ذهن و قلب او ماند و درسهاي انقلاب اسلامي را سرحوله زندگي آينده اش قرار داد.
فرهاد در دبيرستان بودكه نهاد جهاد سازندگي به فرمان حضرت امام خميني (ره) براي سازندگي روستاها در روز 27 خرداد ماه سال 1358 تشكيل شد.
او در د بيرستان به فعاليت هاي فرهنگي و انقلابي پيوست و با شكل گيري بسيج مستضعفين فعاليت خود را در اين نهاد آغاز كرد.
مدت زيادي از پيروزي انقلاب اسلامي نگذشته بود كه جنگي تمام عيار و هشت ساله از سوي رژيم بعث عراق و به نيابت از قدرتهاي جهاني بر ملت ايران تحميل شد. تجاوز دشمن عراقي در مرزهاي زميني در مناطق غرب و جنوب كشور مردم بي دفاع را در برابر گلوله ها و آتش دشمن قرار داد . مردم بسياري كشته و آواره شدند. حملات هوايي عراق در شهرها بسياري از مردم بي گناه را به خاك و خون كشيد و دشمن انتظار داشت كه ملت ايران در همان روزهاي اول دست هاي خود را در برابر دشمن بالا نگه داشته و هستي و نظام خود را تسليم دشمن سازد. اما سخنراني حماسه حضرت امام خميني (ره) انقلابي ديگر آفريد. همه ملت براي مبارزه با دشمن و جهاد در راه خدا بسيج شدند. جبهه هاي جهاد در روز هاي اول شور و نشاط فوق العاده اي پيدا كرد.
فرهاد پس از انقلاب اسلامي در حوزه فعاليت هاي فرهنگي تلاش ويژه اي داشت و در بسيج نيز به حفاظت از انقلاب اسلامي و خدمت داوطلبانه پرداخت. او با شروع جنگ تحميلي دل در گرو جبهه و جهاد داشت اما سن و شرايط او اقتضاي حضور در جبهه نداشت. اما با گرفتن مدرك ديپلم و فرا رسيدن زمان انجام خدمت سربازي شرايط حضور او در صحنه هاي جهاد فراهم آمد. او در خدمت سربازي به مدّت نه ماه در جبهه هاي جنگ حضور داشت و اين دوره تجربه بزرگي براي وي بود.
فرهاد پس از پايان خدمت سربازي به عضويت دفتر مركزي جهاد سازندگي در آمد و با اخلاص و همت والا به انجام وظيفه و خدمت پرداخت. او بيست سال داشت كه در سفر ي با خانواده اش به رودبار رفت و زمينه ازدواج وي در آنجا فراهم گشت. مراسم خواستگاري و ازدواج در همانجا شكل گرفت و او همراه با همسرش به تهران بازگشت و در خانه پدري، زندگي مشترك با همسرش را شروع كرد.
زندگي فرهاد صرف انقلاب اسلامي شده بود. روزها در جهاد سازندگي فعاليت داشت و شب ها در مسجد به فعاليت فرهنگي و بسيج مي پرداخت. او در اولين فرصتي كه پيدا كرد و دوباره عازم جبهه شد اما بر اثر برخورد تركش از ناحيه پا مجروح گشت و براي مداوا به تهران بازگشت. جهاد سازندگي به دليل نياز به حضور و فعاليت فرهاد با توجه به جراحت پايش مانع از رفتن دوباره او به جبهه مي شد. اما فرهاد مي خواست به جبهه اعزام شود.
مادر بزرگوار فرهاد در اين باره مي گويد:
« فرهاد هميشه بيرون از منزل بود يا در منطقه بود يا در مسجد محله فعاليت داشت. شب ها دير به خانه مي آمد. اما دو روز بود كه در خانه بود من تعجب كردم كه چرا به جهاد نرفته است. تلفن خانه زنگ زد فرهاد گوشي را برداشت فهميدم كه مسئول فرهاد در جهاد سازندگي با او صحبت مي كند و از او خواسته است كه براي كار به جهاد سازندگي برگردد. فرهاد به او مي گفت شما من را ممنوع الجبهه كرده ايد و من مي خواهم به سپاه بروم و خود را دايم الجبهه كنم. به او گفتند ما شما را در اينجا احتياج داريم اما حالا شا بياييد، ما شما را به منطقه مي فرستيم. فرهاد خوشحال شد و همان لحظه با پاي زخمي اش به جهاد سازندگي رفت.»
ايشان درباره روحيات فرهاد مي افزايد:
« فرهاد بسيار مهربان بود و هميشه همه هوش و حواسش در منطقه بود شب ها دير به خانه مي آمد و زماني هم كه مي آمد، كم مي خوابيد و كم غذا مي خورد، هيچ وقت سير نمي خورد و هميشه مي گفت: چگونه سير بخورم و سير بخوابم در حالي كه رزمندگان زير آتش توپ و خمپاره دشمن هستند.»
او در طول حضورش در جهاد سازندگي بارها به جبهه رفت و در عمليات مختلف شركت داشت. او با تمام وجود در راه خدا دل به جهاد سپرده و از تمام وجودش به جهاد و شهادت عشق مي ورزيد.
يكي از همرزمان وي درباره عشق او به شهدا و شهادت مي گويد:
« فرهاد با همرزمانش بسيار مهربان بود. هنگامي كه يكي از دوستانش به شهادت مي رسيد بالاي سر او مي رفت و كف پاي شهيد را مي بوسيد و هنگامي كه فرهاد به شهادت رسيد دوستانش نيز همين كار را با او كردند.»
او تا آخرين روزهاي جنگ به جهاد و مقاومت ادامه داد و بار آخر در سال 1367 عازم جبهه شد.
مادر وي درباره آخرين اعزام او چنين مي گويد:
« آخرين باري كه فرهاد به تهران آمد خرداد ماه سال 1367 بود. پس از اينكه در مراسم ياد بود پدر همسرش در رودبار شركت كرد به اتفاق همسرش به تهران آمد. به مسجد محلّه رفت، با تمام دوستان، آشنايان و خانواده شهدا خداحافظي كرد و به خانه آمد و به من گفت: من را ساعت سه بيدار كن مي خواهم بروم. من مي دانستم كه او اين بار براي آخرين بار آمده و اگر برود ديگر باز نخواهد گشت. مردّد بودم كه او را بيدار كنم يا نه. مي دانستم كه اگر بيدارش نكنم از دست من ناراحت مي شود. بالاخره پس از كلنجار رفتن با خودم بيدارش كردم. او نماز خواند و با من خداحافظي كرد تا جلو در خانه با او رفتم و او را از زير قرآن رد كردم و پشت سرش آب ريختم و آرزو كردم كه او سالم برگردد، اما در دلم غوغايي بود.»
فرهاد براي آخرين بار به جبهه و مناطق عملياتي شلمچه رفت او خود را آماده ديدار شهيدان و خداوند شهيدان مي ساخت. گرماي شوق وصال احساس گرماي منطقه را از او گرفته بود.
روز بيست و سوم خرداد ماه سال 1367 بود و دشمن آخرين تلاش خود را براي تسلط بر منطقه و جلوگيري از شكست همه جانبه به خرج مي داد. فرهاد به عنوان خمپاره انداز در حال اجراي مأموريت بود و با آرامشي عجيب مي جنگيد گويا از سرنوشت زيباي خويش آگاه است.
قلب او تندتر از هميشه مي زد و زمين و زمان در نگاه عميق او رنگ باخته بود صداي شليك گلوله ها حاكي از تير اندازي نزديك دشمن بود اما فرهاد همچنان به مأموريت خود عمل مي كرد و لحظه اي دست از نبرد برنمي داشت. سفير وصال در زماني به او رسيد كه سينه اش مالامال از عشق ديدار دوست بود. سينه ستبر او آماج گلوله دشمن شد و قامت بلند فرهاد بر خاك نشست. همرزمانش به سوي او آمدند و او را در آغوش گرفتند تا در لحظه آخر ديدارش با او گفتگو كنند. فرهاد به شهادت و آرزوي خود رسيد اما همرزمانش همچنان در ادامه راهش استوار و نستوه به جهاد ادامه دادند تا دفاع مقدس را به سرانجام پيروزي رسانند.
پيكر پاك شهيد فرهاد شعيبي علي آبادي از ميدان نبرد به آغوش خانواده در تهران بازگشت و در ميان اشك و سوز همكاران جهاد سازندگي و مردم و دوستان و همرزمانش با شكوه فراوان تشييع شد و طبق وصيت وي در قطعه 40 بهشت زهرا به خاك سپرده شد.
وصيت نامه و دست نوشته هاي شهيد فرهاد شعيبي علي آبادي هنوز باقي است و وصيت او به همكارانش در جهاد سازندگي هنوز در سينه و پيش روي همه ماست كه توصيه كرد:
« همكاران جهادگرم، مواظب باشيد كه برخي حجاب ها در مقابل ديدگان ما نباشد و به وسيله آنها خود را گول نزنيم تا به طريقي كم كاري و اشكال هاي خود را توجيه كنيم. دقت كنيم، در مقابل اين ملّت عظيم الشأن، از جهت عملي كه انجام مي دهيم، و انتظاري كه به خصوص خانواده شهدا از ما دارند.» 


درباره : شهدای جهاد سازندگی ,
امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5

بازدید : 207
[ 16 / 04 / 1392 ] [ 16 / 04 / 1392 ] [ ]
 

شهيد اصغر رحيمي خرسند

در اولين روزهاي بهار سال 1312، روستاي صالح آباد كه آن روزها از توابع شهر ري و امروز جزو بخش مركزي اسلامشهر است، شاهد تولد سومين فرزند خانواده رحيمي خردسند بود، علي جان و فاطمه خانم نام فرزندشان را اصغر گذاشتند و تولد او را در آغاز بهار به فال نيك گرفتند.
علي جان پدر اصغر، مردي كشاورز و زحمتكش بود كه از راه كشاورزي و دامداري زندگي روستايي خود را اداره مي كرد و مادرش فاطمه خانم هم در انجام كارهاي كشاورزي يار و ياور او بود. اصغر وجود مادر را چندان حس نكرده بود كه درسن شش ماهگي با مرگ فاطمه خانم، تنهايي و غم سنگيني بر خانه علي جان و سه فرزند خردسالش سايه افكند.
علي جان روزهاي سختي را پشت سر گذاشت. نگهداري از سه كودك خردسال براي او ميسر نبود بدين سبب او دوباره ازدواج كرد و زندگي خود و فرزندانش را ساماني نو بخشيد.
اصغر دوران كودكي را در روستاي صالح آباد گذراند و توانست در سن تحصيل به مدرسه رفته و دوره شش ساله ابتدايي نظام قديم را پشت سر گذارد. اصغر از دوران كودكي در كنار پدر در انجام امور كشاورزي و دامداري به او كمك مي كرد و دست او از كودكي با كار و زحمت آشنا شد. او پس از پايان تحصيلات ابتدايي نتوانست به تحصيلات خود ادامه دهد و براي گذراندن زندگي وارد بازار كسب و كار شد.
اصغر با كار و تلاش فراوان به خانواده زحمتكش خود ياري مي رساند و با شور و نشاطي كه داشت، همراه با مهر و محبت فراوان، بر گرما و صميميت خانواده مي افزود.
اصغر با گذشت زمان به جواني لايق و مستقل تبديل شده بود. او احساس كرد كه زمان تشكيل خانواده فرا رسيده است و به همين علت در سال 1333 به خواستگاري خانم عزت كلهر رفت و با قبول خواستگاري، پس از مراسم عقد و ازدواج ساده، زندگي مشترك اصغر و همسرش آغاز شد.
اصغر كه در آن دوران از محيط روستا خارج گشته و به تهران آمده بود در يك شركت سازه هاي فلزي به ساخت داربست مشغول بود و به تدريج وضع مالي او بهتر مي شد و در طول سالهاي زندگي با تولد شش فرزند پسر به نام هاي كمال، علي، رسول، امير و ناصر روز به روز بر صميميت و گرمي خانواده وي افزوده شد.
اصغر فردي مذهبي و متدين بود او هميشه در برپايي مراسم عزاداري حضرت ابا عبداله الحسين (ع) پيشقدم و به اجراي احكام شرع پايبند و مقيد بود.
با آغاز نهضت اسلامي در سال 1356 او خيلي زود به صف انقلاب و مبارزه پيوست و در كنار مردم در ظاهرات و راهپيمايي عليه رژيم پهلوي شركت مي كرد. حوادث انقلاب پي در پي مي گذشت . اصغر نيز جريان اخبار و مبارزه را دنبال مي نمود. تا اينكه محمد رضا پهلوي در روز 26 دي ماه سال 1357 همراه با خانواده اش از كشور گريخت و در پي آن حضرت امام خميني (ره) رهبر انقلاب اسلامي و مرجع محبوب ملت ايران در روز 12 بهمن ماه وارد ايران شد و چيزي نگذشت كه با شكستن حكومت نظامي به فرمان امام خميني (ره)، مردم در روز 22 بهمن ماه سال 1357 جشن پيروزي انقلاب اسلامي را بر پا كردند.
تجربه انقلاب اسلامي براي اصغر درسي بزرگ بود. او كوشيد تا همراه انقلاب اسلامي باشد و در هر كجا كه لازم است براي پيشرفت انقلاب اسلامي كمك كند. مدت زيادي از پيروزي انقلاب اسلامي نمي گذشت كه در روز 31 شهريور ماه 1359، ارتش رژيم بعثي عراق به رهبري صدام حسين به قصد تصرف سه روزه تهران و بر اندازي نظام جمهوري اسلامي به ايران حمله كرد. فرودگاه تهران و چند شهر بزرگ بمباران گشت و مرزهاي غربي و جنوبي كشور مورد تجاوز دشمن قرار گرفت اما مردم انقلابي ايران در پي فرمان امام خميني (ره) براي رفع تجاوز دشمن به پا خاسته و به سوي جبهه هاي جنگ بسيج شدند.
عشق و شور حضور در جبهه هاي جهاد همه مردم به ويژه جوانان را در بر گرفته بود و اين عشق در خانواده رحيمي خرسند نيز جريان داشت. رضا فرزند دوم اصغر، پس از شنيدن نياز جبهه هاي جنگ در يكي از نمازهاي جمعه، به جبهه روي آورد و تا زمان شهادت دست از جبهه هاي نبرد حق عليه باطل نكشيد، تا به شهادت رسيد. پس از يك هفته خبر شهادت رسول (جمال ) دومين فرزند اصغر نيز به آنها رسيد و خانواده رحيمي خرسند با تقديم دو فرزند جوان به انقلاب اسلامي ايثار و فداكاري را به اوج خود رساندند.
اصغر با شهادت دو پسر جوان و رشيدش احساس كرد كه فرزندانش بر او سبقت جسته و راه سعادت را پيش از او و بيش از او درك كرده اند. او آرام و قرار نداشت، عشق نبرد و جهاد با دشمن متجاوز سراسر قلب او را تسخير كرده بود. به هر ترتيب كه بود خود را به جبهه هاي نبرد رساند او به جايي رفت كه فرزند شهيدش رضا هم در آنجا خدمت مي كرد. ستاد پشتيباني و مهندسي جنگ جهاد سازندگي فارس، ميعادگاه حضور او در جبهه هاي جنگ بود.
جانباز بزرگوار محمد علي مشهدي زاده همسنگر وي درباره حضور اصغر در جبهه هاي جنگ مي گويد:
« زمزمه حضور پدر شهيدان رضا و رسول خرسند در زمستان سال 1361 در واحد مهندسي رزمي جهاد سازندگي استان فارس مستقر در تپه هاي عين خوش،شنيده شد. فرماندهان در حال شناسايي محورها بودند. بچه هاي مهندسي هداياي مردمي را كه با كاميون وارد مقر مي شدند پياده ساخته و بين نيروهاي ارتش و سپاه پخش مي كردند. من آرزو داشتم حاج اصغر ، پدر اين شهيدان را ببينم. به طرف سنگر اداري و پرسنلي رفتم و براي اولين بار حاج اصغر را از دور ديدم. بچه هاي مقر به دليل سابقه حضور شهيد رضا رحيمي خرسند در مقر جهاد فارس و حضور بچه ها در مراسم شهادت وي در تهران، پدر شهيد و حاج اصغر را مي شناختند و به همين دليل نيروهاي قديمي و فرماندهان دور او را گرفته بودند. آن روز حسرت ديدار نزديك حاج اصغر بر دلم ماند.
داخل چادر بودم كه ديدم بچه ها حاج اصغر را به سوي چادر ما راهنمايي كردند. آنجا اولين ديدار من با حاج اصغر در چادر بود. خودم را به او معرفي كردم و از آن روز به بعد تقريباً تا شهادت حاج اصغر من با ايشان بودم.
در ستاد پشتيباني و مهندسي جنگ جهاد سازندگي فارس رزمندگان از هر قوم و با هر زباني جمع بودند و علت آن حُسن خُلق فرماندهان ستاد فارس بود.
حاج اصغر با داشتن حدود پنجاه و يك سال سن، توان بالايي داشت. همچون يك جوان شاداب بود و اثري از وابستگي به دنيا در او ديده نمي شد. اوايل حضور وي در جبهه، فرماندهان مخالف فعاليت او در خط مقدم بودند. اما او با اصرار زياد بالاخره به عنوان همراه لودر و بلدوزر كارش را در مهندسي رزمي شروع كرد. كار نيروي همراه لودر و بلدوزر آن بود كه در كنار راننده ها باشد و به آنها روحيه دهد و در صورت زخمي يا شهيد شدن هر يك از بچه ها، آنها را به عقب منتقل سازد و حاج اصغر با روحيه بالا و شجاعتي كه داشت همراه خوبي براي اين كار بود.
حاج اصغر در عمليات والفجر مقدماتي پا به پاي رزمندگان فعاليت مي كرد. شجاعت او زبانزد بچه ها شده بود. در عمليات خيبر و در منطقه طلائيه شدت آتش دشمن قابل وصف نبود، آن شب حاج اصغر، شادابي خاصي داشت. زير آن آتش شديد در كنار رانندگان لودر و بلدوزر حضور داشت. خط عراق نشكسته بود و بچه ها در موانع دشمن مانده بودند ما در حال احداث خاكريز در پشت موانع دشمن بوديم. رزمندگان به عقب بر مي گشتند. تنها جاي امن براي آنها خاكريز بود كه ما احداث مي كرديم. نيمه هاي شب بود تير بار دشمن از روبرو و تير بار بچه ها از پشت سر فضاي بالاي سر و دورو بر ما را پر از گلوله كرده بود. حاج اصغر هرچند وقت يكبار از ركاب لودر بالا مي آمد و به ما خسته نباشيد مي گفت، يا يك ليوان آب دست ما مي داد. او نمي خواست از لودر پياده شود و آب را بهانه كرده بود. ناگهان انفجار خمپاره اي صداي بلدوزر زارع را قطع كرد. با نور منوّر حاج اصغر را ديدم كه به سوي بلدوزر مي دويد. او به كمك بچه ها شهيد زارع را از بلدوزر پايين آورده و پشت لندكروز گذاشتند. حاج اصغر شهيد زارع را به عقب برد و بلافاصله برگشت.
در عمليات مهندسي كوشك نيز حاج اصغر حضور داشت. درآن زمان با توجه به فشار شديد دشمن روي رزمندگان در جزيره مجنون، فرماندهان تصميم گرفتند عملياتي را از منطقه كوشك انجام دهند، عملياتي كه نوع آن با عمليات ديگر متفاوت بود. اين عمليات مهندسي رزمي بود. قرار بود با لودر و بلدوزر به دشمن يورش برده وجلوي كمين هاي عراق خاكريز بزنيم تا دشمن نيروها و توپخانه خود را به طرف كوشك هدايت كند و فشار از روي رزمندگان در جزيره مجنون كم شود.
شب اول حاج اصغر در محور ما بود. ما وارد عمل شديم. خاكريز خط مقدم را شكافتيم و به طرف كمين هاي عراق حركت كرديم كه ناگهان دشمن متوجه حضور ما شد و منطقه را با آتش خود به جهنم تبديل ساخت. براي هر محور، ده رزمنده بسيجي داده بودند كه مسلح به كلا شينكف و آر پي جي بودند تا از ما محافظت كنند كنند كه به اسارت نيفتيم.
هنگام خاكريز زدن من در حال كار بودم صحنه هاي جالبي از روي لودر مشاهده مي كردم چون به اطراف اشراف كامل داشتم. در كنار لودر رزمندگان بسيجي با دشمن درگير بودند. دشمن با منوّر منطقه را مثل روز دشمن كرده بود. من حاج اصغر را پشت خاكريز در كنار رزمندگان بسيجي مي ديدم كه به آنها روحيه مي داد و در ميان آن همه آتش و دود و گلوله و تركش، شجاعت اين شير پير، توجه مرا جلب مي كرد. آن شب تا صبح كار كرديم و شكر خدا كسي از ما زخمي يا شهيد نشد.
صبح وقتي عقب برمي گشتيم، دشمن آتش سنگيني روي سرما مي ريخت. حاج اصغر را ديدم كه بچه ها را پشت لندكروز سوار كرده و جلو لودر و بلدوزر حركت مي كرد. يك لحظه همه جا را آتش و دود فرا گرفت. حاج اصغر سرش را پايين گرفت و فرمان را به طرف خاكريز چرخاند تا بچه ها در امان بمانند. شجاعت او باعث شد تصميم عاقلانه بگيرد چون اگر وسط خاك لندكروز را رها مي كرد، بچه ها همه زخمي يا شهيد مي شدند. شب بعد من در محور حاج سعيد بودم، باز هم حاج اصغر با ما بود. دشمن نسبت به شب قبل آماده تر بود تعدادي از دستگاههاي ما را زدند و بچه ها زخمي شدند. حاج اصغر زخمي ها را سوار پي ام پي مي كرد و به عقب مي فرستاد.
آتش دشمن شديدتر شده بود. آن شب عراقي ها دست بچه ها را خوانده بودند،آنها تصميم داشتند بچه ها را اسير كنند. نفرات عراقي تا نزديكي لودرها آمده بودند. درگيري سختي بين بسيجي ها و عراقي ها در گرفته بود. عراقي ها آن قدر نزديك بودند كه صداي آنها را بچه ها مي شنيدند. حاج اصغر در اين عمليات كه چهار شب طول كشيد به همراه برادران در محورها حضور داشت.
بعد از عمليات كوشك بلافاصله وارد مجنون شديم. حاج اصغر در جزيره روي تانكر سوخت كار مي كرد. وظيفه او اين بود كه زير آتش توپ و خمپاره و بمباران هواپيماهاي دشمن سوخت دستگاهها را تأمين كند. وقتي حاجي اين مسئوليت را بر عهده گرفت، ديگر ما مشكل نداشتيم، علتش شجاعت حاج اصغر بود. او به بمب و خمپاره اهميت نمي داد. حاج اصغر بايد پس از روشن شدن هوا سراغ دستگاهها مي رفت آنها را سوخت گيري مي كرد تا آماده كار شود. روزها در جزيره، هواپيماهاي دشمن دائماً در حال بمباران منطقه بودند مخصوصاً مقر جهاد سمنان كه مقر مهندسي بود و ما هم در مدت حضور در جزيره ميهمان جهاد سمنان بوديم. زير اين بمباران شديد حاج اصغر بايد با سوخت در منطقه تردد مي كرد.
كارها در جزيره به اتمام رسيد. بچه ها به مرخصي رفتند. ما هم با حاج اصغر وعده اي از بچه هاي تهران به تهران بازگشتيم من با حاج اصغر درتهران ارتباط داشتم. يك روز آمد سراغ من با هم به بهشت زهرا رفتيم. مرا كنار يك قبر خالي برد و گفت: بنشين و فاتحه بخوان. گفتم حاجي اين مزار كيست؟ گفت: مزار من، ما خنديديم و نشستيم و سر مزارش فاتحه خوانديم. چند روزي تهران بوديم، به مجروحين سر زديم و قرار برگشت به جبهه را گذاشتيم. ظاهرا ً فرزندان حاجي مخالفت رفتن او بودند و او از مخالفت بچه ها ناراحت بود.
روز موعود رسيد. اين آخرين سفر حاج اصغر بود. من با چند تا از بچه هاي تهران سوار اتوبوس و عازم آبادان شديم بلافاصله وقتي به آبادان رسيديم حاج خليل به من مأموريت داد تا مقرّي را در پشت جزيره مينو احداث كنيم و در جزيره مينو مشغول كارشويم. حاج اصغر از من جدا نمي شد گويا نقشه هايي در سرش داشت.
من با حاج خليل رفتيم به جزيره تا مرا نسبت به كار توجيه كند. چند قدم مانده بود به پل ورودي جزيره، سمت چپ جاي اصطبل اسب دواني بود كه قرار شد مقرّ را آنجا احداث كنيم.
حاج اصغر هم فرداي آن روز حاج خليل را راضي كرده بود كه در محور فعاليت كند و او هم موافقت كرد. حاج اصغر تداركات جزيره را بر عهده گرفته بود. حاج اصغر يكي از دلايلي كه دوست داشت با من باشد اين بود كه مي خواست آموزش لودر ببيند. گاهي حاجي را پشت لودر مي نشاندم و به او ياد مي دادم. اين ماجرا بارها تكرار شد اين موضوع ادامه داشت تا اينكه يك روز صبح قبل از اينكه مقررا ترك كند، مرا صدا كرد و خوابي را كه ديده بود برايم تعريف كرد. او گفت: پسر شهيدش رضا را در خواب ديده بود كه به او يك چشم داده است، حاج اصغر گفت يا شهيد مي شوم يا زخمي و از اين بابت خيلي خوشحال بود و از خوشحالي زير پوستش نمي گنجيد.
ظهر حاجي وارد مقر شده و حمام رفته بود وقتي او را ديدم به وي گفتم حاجي نوراني شده اي . ماخبر نداشتيم كه دقايق آخري است كه با حاج اصغر هستيم. ناهار را خورديم، او ظرفها را جمع كرد و پشت لندكروز گذاشت و خداحافظي كرد.
وقتي از در مقرّ بيرون رفت به سمت راست پيچيد. ناگهان صداي انفجار خمپاره گوشهايمان را كر كرد. دنبال محل برخورد خمپاره مي گشتيم،كه حاج اصغر غرق در خون وارد مقر شد. دستش را به شكمش گرفته و روده هاي او بيرون زده بود. ديگر توان حركت كردن نداشت. بر زمين افتاد. ما فكر كرديم او شهيد شد، حاجي را در داخل پتو گذاشتيم و با سرعت وي را به بيمارستان طالقاني رسانديم، هنوز شهيد نشده بود. دكترها كارهاي اوليه را روي حاجي انجام دادند و او را به تهران، بيمارستان شهيد مصطفي خميني (ره) اعزام كردند. ما خيالمان راحت شد كه حاج اصغر شهيد نشده، هرروز جوياي احوال او بوديم كه در تاريخ 21/ 5/ 1363، شهيد حسين عبداللهي، خبر شهادت حاجي را به ما داد. بچه ها با شنيدن اين خبر هركدام به گوشه اي رفتند و اشك ريختند.
شهيد حاج اصغر رحيمي خرسند بالاخره به آرزوي خويش رسيد و به ديدار فرزندانش رضا و رسول به جوار حق شتافت.
پيكر پاك آن شهيد با شكوه فراوان تشييع شد و در قطعه 26 بهشت زهرا در تهران در جوار فرزندانش به خاك سپرده شد اما نام او يادواره شجاعت و فداكاري است و يادمان پدران و پسراني است كه مردانه براي دفاع از نظام جمهوري اسلامي در برابر دشمن جهاد كرده و تا رسيدن به مقام والاي شهادت از پاي ننشستند تا سربلند و رستگار به جاودانگي و پايداري جهان باقي پيوستند. 


درباره : شهدای جهاد سازندگی ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 171
[ 16 / 04 / 1392 ] [ 16 / 04 / 1392 ] [ ]

شهيد امير فتّاح زاده

نوروز سال 1343 دست در دست بهار رسيده بود. نوروز آن سال براي خانواده فتّاح زاده حال و هوايي ديگر داشت. آنها در انتشار تولد دومين فرزندشان بودند. انتظار طاهره خانم و نور اله در روز يازدهم فروردين به سر آمد و تولد امير شور و سر زندگي را در خانواده فتّاح زاده دو چندان ساخت و بر طراوت بهار و شادابي زندگي آنها افزود.
امير كه در شهريار به دنيا آمده بود، دوران كودكي خود را در كوچه باغ هاي آن شهر پشت سر گذاشت. سال 1350 وارد مرحله آموزش ابتدايي گشت و با موفقيت پنج سال تحصيل ابتدايي را گذراند او براي تحصيلات دوره راهنمايي در مدرسه اسدي ثبت نام كرد و اين دوره را نيز مانند دوره تحصيلي ابتدايي بدون مشكل و سختي به پايان برد.
امير در دوره نوجواني و تحصيلات دوره راهنمايي با تجربه اي بزرگ روبرو گشت. تجربه اي كه تكرار آن در تاريخ بسيار نادر خواهد بود. نهضت اسلامي ايران كه به رهبري حضرت امام خميني (ره) كه از سال 1342 آغاز گشته بود، در نيمه دوم سال 1356 مرحله تازه اي را رقم زد. با قيام مردم قم، شعله هاي انقلاب فروزان شد و در ادامه آن با شنيدن شدن خبر كشتار مردم قم، قيام مردم تبريز و شهرهاي بزرگ ديگر يكي پس از ديگري بر سرعت چرخ انقلاب اسلامي افزود.
تظاهرات و راهپيمايي 17 شهريور ماه سال 1357 تهران را منقلب ساخت. كشتار وسيع مردم به دست ارتش شاهنشاهي چهره ستمگر و جنايتكار خاندان پهلوي را آشكار ساخت. روز به روز دامنه انقلاب اسلامي گسترش مي يافت. در راهپيمايي عظيم تاسوعا و عاشوراي آن سال تير خلاصي بر پيكر نظام مستبد و شاهنشاهي در ايران بود.
محمد رضا پهلوي شاه ايران، با خانواده و بستگانش در روز 26 دي ماه از كشور گريخت و با ورود امام خميني (ره) رهبر مجبوب ملت ايران به كشور، چيزي نگذشت كه با تسليم ارتش و شكسته شدن حكومت نظامي از سوي مردم، روز 22 بهمن ماه سال 1357، انقلاب اسلامي ملت ايران به پيروزي رسيد.
امير در جريان تظاهرات و راهپيمايي ها همراه با مردم شركت داشت. او امام خميني (ره) را از زمان انقلاب اسلامي شناخت و عشق به امام (ره) از همان دوران در وجود او ريشه كرد.
با تعطيل شدن مدارس، امير با شركت در راهپيمايي ها، اولين تجارب فعاليت انقلابي خود را به دست مي آورد و تجاربي كه او در زمان انقلاب اسلامي با آن روبرو شد، مسير آينده زندگي اش را تغيير داد.
با پيروزي انقلاب اسلامي و بازگشايي مدارس و مراكز آموزشي، امير دوباره به مدرسه برگشت و تحصيلات خود را ادامه داد. او تحصيلاتش را در مقطع متوسطه در دبيرستان امام خميني (ره) ادامه داد و در سال 1361 موفق به دريافت مدرك ديپلم در رشته اقتصاد شد. امير در كنار درس و تحصيل در كنار پدرش كه مغازه ساندويچ فروشي داشت، كار مي كرد تا در تأمين مخارج خود و خانواده ياور پدر باشد.
سال 1359 و در آخرين روز تابستان آن سال، ارتش متجاوز عراق با خيال تصرف سه روزه تهران و بر اندازي نظام جمهوري اسلامي ايران مرزهاي هوايي دريايي و زميني ميهن اسلامي را پشت سر گذاشت و حمله گسترده زميني را در مناطق غربي و جنوبي كشور با استفاده از تجهيزات كافي و نيروهاي بي شمار آغاز كرد. اما با سخنراني امام خميني (ره) انقلاب ديگري در ايران صورت گرفت.
شور دفاع و جهاد همه اقشار ملت به ويژه جوانان را بر انگيخت.
روز اول مهرماه سال 1359، خبر جنگ و جهاد سخن همه دانش آموزان در روز اول كلاس و مدرسه بود. امير هم اخبار جنگ را مي شنيد و به سرنوشت جنگ حساس بود. او نيز مي خواست كاري كند اما شرايط او براي حضور در جبهه ها فراهم نبود تا اينكه با پايان تحصيلات متوسطه شرايط دفاع از كشور براي امير هم مهيا گشت.
امير در سال 1361 به خدمت سربازي رفت و به لشكر 21 حمزه سيدالشهدا در نيروي زميني ارتش پيوست. او كه در دوران دبيرستان به دليل علاقه به ورزشهاي رزمي در ورزش كونگ فو به مرحله دريافت كمربند مشكي رسيده بود پس از آموزش نظامي و حضور در ميادين جنگ، به جواني با تجربه و آزموده تبديل شد. دوره خدمت سربازي امير در تاريخ 26/ 7/ 1363 پايان يافت. پس از آن وارد بسيج سپاه پاسداران شد و براي مدتي با سازمان تبليغات اسلامي شهريار همكاري داشت. او چندماهي نيز در كميته امداد امام خميني (ره) در شهرستان شهريار فعاليت داشت تا اينكه به عضويت جهاد سازندگي در آمد. امير فعاليت در دفتر مركزي جهاد سازندگي را از اولين روز مرداد ماه سال 1365 آغاز كرد و به عنوان كمك كارشناس امور دفتري مشغول كار و خدمت شد. براي امير فعاليت در جهاد سازندگي جذّابيت خاصي داشت صفا و صميميت همكاران و جوانان پر شور و انقلابي جهاد سازندگي او را شيفته خدمت در اين نهاد انقلابي ساخت.
با پايان گرفتن خدمت سربازي و شروع به كار امير در جهاد سازندگي، خانواده او را به ازدواج ترغيب مي نمودند، اما او مي گفت: تا زماني كه جنگ و جهاد هست، احتمال شهادت هم هست و در اين شرايط ازدواج را به صلاح نمي دانست.
امير راه ديگري براي زندگي خود در پيش داشت. آنچه او در جبهه ها ديده بود تصوير ديگري از زندگي را پيش روي او مي گشود.
امير دو سال در جبهه هاي فكه- سوسنگرد- جزيره مجنون- فاو و هويزه با دشمنان جنگيد و در مسئوليت هاي امدادگري- تك تير اندازي- آر. پي . جي زن و خمپاره انداز و ساخت سنگر خدمت كرد.
او براي مدتي بر اثر شليك مداوم و زياد آر. پي. جي . به عفونت و خونريزي گوش مبتلا شد كه به همين علت به مدت بيست روز در بيمارستان امام خميني (ره) بستري گرديد و با همه اين خدمات كه انجام داد امير خود را همواره مرهون ومديون همسنگران و رزمندگان مي دانست. امير براي آينده تصميم خود را گرفته بود او به ازدواج و تشكيل زندگي دنيايي تن نداد تا سبكبال در مسير هدف حركت كند.
چند ماهي از حضور امير در دفتر مركزي جهاد سازندگي مي گذشت. روزهاي سرنوشت ساز جنگ در سال 1365 همه نگاه ها را به سوي جبهه هاي جنگ برگرداند حملات و بمباران دشمن به شهرها- بمباران هاي شيميايي و گسترش فشارها و حملات همه جانبه دشمن براي خنثي كردن حملات رزمندگان اسلام و موفقيت هاي به دست آمده بود، اما سپاه اسلام عزمي ديگر داشت. فرمان حضرت امام خميني (ره) براي تقويت جبهه هاي جهاد شور ديگري آفريد و سپاهي عظيم از نيروهاي داوطلب جهاد و شهادت فراهم آمد، سپاه يكصد هزار نفري محمد رسول الله (ص). امير نيز از سوي ستاد مركزي پشتيباني و مهندسي جنگ جهاد سازندگي عازم مناطق جنگي جنوب شد. آن روزها شلمچه حال و هواي ديگري داشت. عمليات كربلاي پنج خلاصه جنگ بود. دشمن تمام موانع، سلاح ها، تجهيزات، بمباران و فنون جنگي را با پشتيباني قدرتهاي خارجي به كار مي گرفت تا مانع پيشروي رزمندگان و تغيير سرنوشت جنگ شود اما رزمندگان اسلام استوار و مقاوم، سنگر به سنگر مقاومت نموده و بر فشار خود بر نيروهاي دشمن مي افزودند.
شلمچه در كربلاي پنج يكپارچه آتش بود. امير در گردان علي اكبر (ع) در لشكر محمد رسول الله (ص) مي جنگيد. او در كنار خود همسنگران زيادي را از دست داده بود. ياد همسنگراني چون شهيدان حسن محمدي، فرهمند و شيخ اكبر، قلب او را مي سوزاند و احساس مي كرد از كاروان شهيدان بازمانده است.
روز 23 دي ماه سال 1365 امير در گردان علي اكبر (ع) مثل هميشه با همرزمان خود در حال انجام مأموريت بود. او فردي با نشاط و شوخ طبع بود. او گاهي در شرايط خاص و در مواقع درگيري وانمود مي كرد به شهادت رسيده است. دوستانش به طرف او مي رفتند اما امير را زنده مي يافتند. شوخي هاي امير به سر زندگي و نشاط همرزمان و همسنگرانش كمك مي كرد و بر رفاقت و دوستي و محبت بين آنها مي افزود. ولي آن روز امير حال و هواي ديگري داشت. روزي كه امير براي آخرين بار عازم جبهه بود، زماني كه سوار اتوبوس شد و خداحافظي كرد، خواهر بسيار كوچك او از وي خواست كه از اتوبوس پياده شود. امير دل خواهر كوچك را نشكست و پياده شد. خواهرش صورت و زير گلوي او را بوسيد. همه خانواده و اطرافيان امير به گريه افتادند و حكمت اين بوسه آن لحظه بركسي فاش نشد. اما روز 23 دي ماه سال 1365 اين حكمت آشكار گشت.
نبرد به شدت جريان داشت. صداي انفجار خمپاره ها و سفير گلوله هايي كه از همه طرف زوزه كشان به اطراف برخورد مي كرد، جاي امني براي رزمندگان درشلمچه باقي نمي گذاشت. اما بر خلاف اين فشارها، رزمندگان روحيه و توان بيشتري مي يافتند. امير گرم جهاد و نبرد بود كه ناگهان خمپاره اي در نزديكي او منفجر گشت. تركش برّنده خمپاره به سر امير برخورد كرد و او بر زمين افتاد. وقتي گرد و خاك و دود نشست، همرزمان امير متوجه او شدند كه بر زمين افتاده است. فكر كردند باز هم امير شوخي مي كند به سوي او رفتند. وقتي نزديك شدند پيكر او را غرق در خون سرش ديدند. تركش به پشت سر امير خورده بود و او نفسي براي ادامه زندگي و چشمي براي ديدن ياران همرزمش نداشت. امير به شهادت رسيده و از دوستان خود پيشي گرفته بود. روز سختي بود. همه او را در آغوش گرفتند و بوسيدند و با امير براي هميشه وداع گفتند.
پيكر پاك شهيد امير فتاح زاده در سن 22 سالگي از جبهه هاي نبرد به خانه بازگشت. خانواده و بستگان و همكاران جهاد سازندگي، همرزمان، دوستان و مردم و مسئولين شهريار پيكر پاك او را همچون نگيني درخشنده در ميان خود گرفتند و پس از تشييع با شكوه در قطعه شهداي شاهزاده ابراهيم به خاك سپردند. اما ياد آن روز آخر كه خواهر كوچك شهيد امير فتّاح زاده برگلوي برادر بوسه زد، اشك را بر چهره خانواده فرو مي ريخت. آنها دوست داشتند بار ديگر او را مي يافتند و برآن سرو صورت سپرده به حق و گلوي خونين وي بوسه مي زدند تا قلب خويش را در سوز فراق و جدايي او تسكين بخشند، آرزويي كه به روز رستاخيز سپرده شد. 


درباره : شهدای جهاد سازندگی ,
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

بازدید : 194
[ 16 / 04 / 1392 ] [ 16 / 04 / 1392 ] [ ]
.: Weblog Themes By goldtem.rozblog.com :.

:: تعداد صفحات : 3 1 2 3 صفحه بعد

تبلیغات

X بستن تبلیغات

موضوعات
تازه های سایت
اخبار روز جهان
شهدای استانها فرماندهان ، وصیتنامه ، خاطرات ، آثار شهدا
نرم افزار های کاربردی
مستند
دانلود فیلمها و سریالهای ایرانی
انمیشین
فرهنگ جبهه
عملیات
شناسایی ها
نیروهای دشمن
نیروهای دشمن 2
شهدای جهاد سازندگی
آلبومها
برنامه رادیویی
خاطرات انقلاب
وطن
راهیان نور
موسیقی فیلم
سرود
موسیقی بی‌ کلام
فرزند شهید
صدای شهدا
شهید سید اهل قلم آوینی
مارش
مداحی
ايثارگران
خانواده شهدا
اولين هاي شهيدان دفاع مقدس
نوای جبهه
مطالب مفید فرهنگی ، هنری ، اینترنتی و ...
مذهبی
مجموعه پوسترهای شهدای انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
فاتحان قله‌های جاسوسان ( شهدای صابرین )
محمد ابراهیم همت
ادعیه و مناجات
ادیه و زیارت
دانلود کتب اسلامی
پخش زنده شبکه های تلویزیونی - سراسری
دانلود تمام آثار شهید مطهری
صرفا جهت اطلاع !!!!
جلوه های ویژه
پی دی اف آموزشی
دوره آموزشي زبان فارسي
کلیپ های با کیفیت دفاع مقدس (۱)
نرم افزارهای موبایل
گنجینه اذان
والپیپرهای اسلامی
والپیپر معمولی
بخش سیستم عامل
بازی
کلیپ
شهید حاج احمد کاظمی
دانلود مجموعه کتابهای کامپیوتر pdf
اس ام اس
اصول و فروع دین
طنز و کاریکاتور
فول آلبوم های مجاز
دیگر رسانه ها
جستجو


آرشيو مطالب
آمار سایت
بازديدهاي امروز : 738 نفر
بازديدهاي ديروز : 738 نفر
كل بازديدها : 3,394,449 نفر
بازدید این ماه : 738 نفر
بازدید ماه قبل : 738 نفر
کل نظرات : 7 عدد
كل مطالب : 4779 عدد
افراد آنلاین : 2 نفر
آروین گلشنی